تبلیغات
فیلم

نقد فیلم، تحلیل فیلم، معرفی فیلم، فیلمنامه، نمایشنامه، داستان، داستانک، رمان و طنز


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:34 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره فیلم كمدی سی دقیقه یا كمتر

 « 30 دقیقه یا کمتر » براساس یک داستان واقعی و البته بسیار ناراحت کننده ساخته شده است. جریان از این قرار بود که در سال 2003 یک مامور رساندن پیتزا به1 نام بریان ولز  ،

 گرفتار تصمیم شوم 2 نفر که قصد دزدی از بانک را داشتند می شود و در جریان آن یک بمب با قفل آهنی به گردن او می چسبانند و به وی اعلام می کنند که اگر کارش را به درستی انجام دهد بمب خنثی می شود و او می تواند به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. اما همانطور که انتظار می رفت ، پلیس خیلی زود متوجه این دزد ناشی شد و او را دستگیر کرد اما زمانی که متوجه وجود یک بمب در گردن این فرد شد ، تلاشهایش برای خنثی سازی این بمب بی نتیجه ماند و بمب در گردن این پیتزا رسان نگون بخت منفجر شد و او را به دیار باقی فرستاد. حالا « 30 دقیقه یا کمتر » براساس آن اتفاق تلخ ساخته شده است و البته حواشی فراوانی را هم پیش از اکران تجربه کرده است. یکی ازاین حواشی مربوط به برخورد خشن خانواده ولز نسبت به ساخته شدن یک فیلم کمدی براساس این اتفاق ناگوار بود. آنها اعلام کردند که این اتفاق  مسئله خنده داری نیست که هالیوود بخواهد درباره آن دست به تولید فیلمی کمدی بزند اما در عوض عوامل فیلم به مانند همیشه تاکید کردند که داستان این فیلم تنها مشابه آنچه که در واقعیت رخ داد است! و به این ترتیب به راحتی کل صورت مسئله را پاک کردند.

سی دقیقه یا كمتر

كارگردان : روبن فیشر

فیلمنامه : میشل دیلبرتی

بازیگران : جس ایسن برگ، دنی مك براید، عزیز انصاری، نیك سواردسون

دواین ( دنی مک براید ) و تراویس ( نیک سواردسن ) دو دوست صمیمی و بسیار راحت طلب هستند که تنها کار روزمره شان رویا سازی است. پدر دواین ( فرد وارد ) سالها پیش مبلغ 10 میلیون دلار در یک لاتاری برنده شده بود و اکنون زندگی خوب و راحتی دارد. اما دواین بی صبرانه منتظر است تا پدرش سرش را زمین بگذارد و او صاحب ثروت هنگفت وی شود. البته به نظر می رسد که پدرِ دواین به این زودی ها خیال خداحافظی کردن با این دنیا را ندارد ، بنابراین دواین و تراویس تصمیم می گیرند تا او را به قتل برسانند. آنها برای انجام این کار یک قاتل را استخدام می کنند تا سر فرصت 2پدرِ دواین را کشته و به این ترتیب پولها به تراویس و دواین برسد. آنها برای پرداخت دستمزد این آقای قاتل باید مبلغ 100 هزار دلار را تهیه کنند، اما این دو چنین پولی ندارند. دواین و تراویس بعد از مدتی فکر درباره چگونگی تهیه پول ، ناگهان با یک تبلیغات پیتزا مواجه می شوند که بر روی آن چنین شعاری حک شده است « پیتزایتان را 30 دقیقه ایی تحویل بگیرید و اگر زمان تحویل از 30 دقیقه بیشتر بود ، آن را رایگان دریافت کنید!».در این پیتزا فروشی جوانی به نام نیک ( جسی ایزنبرگ ) کار می کند. او فردی بی خیال و با هدف های بلند پروازانه و دست نیافتنی است. نیک از بچگی با دوست صمیمی اش چِت ( عزیز انصاری ) بزرگ شده و حالا با خواهر او روابطی هم دارد. چت اگرچه معتقد است که نیک باید کار رساندن پیتزا به مشتریان را ترک کند ، اما خودِ نیک از شغلش چندان بدش نمی آید و به دلیل دیوانه بازیهایی که بر سر رساندن پیتزا به مشتریانش انجام می دهد، دوست دارد در این شغل بماند!. اما در یک روز او به وسیله نیک و دواین دزدیده می شود و با جاسازی یک بمب در بساطش ، به او گفته می شود که باید ظرف مدت 10 ساعت از یک بانک دزدی کند و...
همانطور که انتظار داشتم ، « 30 دقیقه یا کمتر » علی رغم پرداخت نسبتاً مناسب شوخی هایش  به دلیل سوژه ی نه چندان خنده داری که دارد  در نهایت موفق به راضی کردن مخاطبش نمی شود. فیلم به 2 دلیل نمی تواند در ارائه یک کمدی دلچسب به مخاطبش موفق باشد؛ اول اینکه این کمدی بر اساس یک داستان واقعی تلخ ساخته شده که حداقل تماشاگران آمریکایی که مخاطب اصلی این فیلم هستند ، به خوبی آن را بخاطر دارند ، و دومی هم مربوط به اتفاقات داخل فیلم است. فیلم از ما می خواهد تا به شخصیت های داستانش بخندیم اما آیا تماشاگر می تواند به تصمیمات 3زشت شخصیت های داستان بخندد؟ در اینجا شخصیتی داریم به اسم دواین که قصد دارد تا پدر خود را به قتل برساند و به پول او برسد و در ادامه هم به گردن یک بیچاره ایی بمب می بندد تا خواسته اش را عملی کند!. در باب کمدی های سیاه همواره گفته شده که حضور شخصیت های منفی آن که محوریت داستان را تشکیل می دهند، یک ریسک به حساب می آید و باید بگویم که « 30 دقیقه یا کمتر » این ریسک را باخته است. روبین فلیشر که پیش از این فیلم تحسین برانگیز « سرزمین زامبی ها » را ساخته بود ، در « 30 دقیقه یا کمتر » بسیار تلاش کرده تا شخصیت دواین و تراویس را به گونه ای پرورش دهد تا مخاطب کمتر به یاد آن دیوانه های زنجیره ایی داستان واقعی بیفتد اما این تلاش او با دمیدن یک داستان فرعی با محوریت قتل پدر به دلیل رسیدن به پولش ، عملاً تبدیل به نقطه تاریک دیگری برای تماشاگر شده است. در این بین حتی شخصیت های بامزه ایی نظیر چت با بازی پر انرژی عزیز انصاری که بی شباهت به کریس تاکر نیست هم نتوانسته کمکی به فضای غم انگیز کلی فیلم بکند. اما برای ایرانیهایی که اطلاعی از فاجعه رخ داده در سال 2003 ندارند باید عرض کنم که این کمدی لحظات جالب و دیدنی ایی هم دارد. شخصیت قاتل با بازی مایکل پنا ، بامزه ترین و دوست داشتنی ترین شخصیتی است که شما می توانید در این فیلم بیابید. عموم صحنه های به یاد ماندنی این فیلم مربوط به حضور این شخصیت و موقعیت هایی است که وی در آن گیر می کند.
جسی ایزنبرگ در نقش نیک در این فیلم ، بسیار دورتر از استاندارهای خودش است. « 30 دقیقه یا کمتر » به دلیل اینکه یک داستان دوگانه را روایت می کند ، علناً ایزنبرگ فرصتی برای خودنمایی پیدا نکرده و تنها به دیالوگ گویی4 بسنده کرده است ؛ فکر می کنم ایزنبرگ بیشتر از اینکه نیازمند نقش پر تحرک باشد، احتیاج به نقشی دارد که در آن دیالوگ گویی محض داشته باشد. عزیز انصاری اما به مانند همیشه پر انرژی است. تُن صدای او که شاخص ترین مشخصه اوست، در لحظاتی فیلم را شبیه به یکی از همان سریالهای تلویزیونی اش نظیر « پارک و تفریح » می کند!. دنی مک براید که چند ماه پیش فیلم ضعیف « والاحضرت » را از او شاهد بودیم ، در این فیلم در نقش  دواین بازی دارد. دواین همانطور که انتظار داشتم شخصیتی خشن و در عین حال احمق است و در یک کلام فرمول موفقی است که پیش از این جواب پس داده است. اما من شخصاً نمی توانم به او بخندم یا تحسین اش کنم. شاید اگر بخواهم دوباره این فیلم را ببینم و آن فاجعه را هم در جریان تماشای این فیلم از خاطر ببرم ، بتوانم بیشتر به او بخندم.
می توانم به شما تماشاگر ایرانی بگویم که تماشای « 30 دقیقه یا کمتر » در صورتی که از منبع اصلی داستان اطلاعی نداشته باشید، برای شما مشکلی ایجاد نخواهد کرد. فیلم صحنه های جالب زیادی دارد و می تواند شما را راضی نگه دارد. اما اگر مانند اینجانب ، ذهنتان درگیر مقایسه حادثه تلخ واقعی و تبدیل آن به شوخی و در نهایت پرتاب این شوخی ها به سوی تماشاگر هستید، کار سختی برای لذت بردن از « 30 دقیقه یا کمتر » خواهید داشت.2_and_half_star

منتقد : میثم کریمی


http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/1034-30min.html



دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:33 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

"عصر جدید"، شاهکاری از چارلی چاپلین، نابغه بزرگ سینما

اگر هنر بخواهد مردمی شود باید از پرداختن به مسایل روشنفکرانه پرهیز کند.اما مگر چاپلین مردمی بودنش را مدیون صرف نظر کردن از مسایل روشنفکرانه است؟ آیا به این دلیل که همه ملت ها او را می فهمند و درک می کنند، مبتذل است؟ پس لازمه ادامه حیات سینما مشروط بر این است که مردمی شود، نه این که به ابتذال کشیده شود." 


1. "در همسایگی پیچ و مهره "

انبوه چرخ دنده های فلزی غول پیکر و انسان ماشین وار، با خنده هایی مَسخ شده و مکانیکی در میان آن، در عصر جدید. طبیعی است که موجود نیمه انسان / نیمه خدا لباس راه راه در بند افتادگان را به تن کرده باشد. شکل پوشاک او – چارلی در کارخانه – دور نیست از آنچه کودکان به تن می کنند، معصومیت کودکانه ی از کف رفته و لبخند بی فروغ انسان مدرن در حصاری از فلز.
در عصر جدید غلبه ی ماشین بر انسان، اینک انسان از جایگاه دشوار به دست آورده خود به زیر افتاده و جزیی از پیچ و مهره ی ماشینِ خود آفریده شده، و در وفاداری به این اضمحلال – خواسته یا ناخواسته – همساز با گِردیِ حلقه ها او – چارلیِ کارگر – نیز گِرد شده است.
این دنیای غیر واقعی در فیلم نیز غیر واقعی می نماید. در سراسر فیلم تحرک و جنبدگی و نرمش در حرکات آدم ها آشکار است اما فقط در همین ورود به دنیای چرخ دنده هاست که فیلم "تک فِرِیم" گرفته و ساخته شده است که در حرکت دوگانه است با تحرک و نرمشی که در سرتاسر فیلم وجود دارد. آن اتاقک نهان در کارخانه، گارگاه تغییر انسان است به ماشین.

از کتاب شب سپیده می زند نوشته یوریک کریم مسیحی

۲. "کمدی و نقدی اجتماعی"
این نخستین فیلم چارلی بود که واقعیت ناخوشایند آمریکای آن روز را تصویر می کرد. پیش از این (او) ولگرد در دنیایی با سبکی خاص و رومانتیک زندگی می کرد. حالا او با حقایق تلخ زندگی بود ؛ بحران اقتصادی، بیکاری، گرسنگی، اعتصاب ها (ی کارگری)، بی خانمانی و صف های نان. چارلی نقش کارگر کارخانه ای را بازی می کرد که به خاطر کار با ماشین آلات کارخانه، دیگر کُنترلی بر اعصاب خود ندارد. کسی که همواره با دخترکی ولگرد ]که کشف جدید او، پولِت گُدر نقشش را بازی می کرد[ در مقابل جهان می ایستد. گر چه برخی منتقدین (در همان ایام) احساس می کردند چارلی دارد قدم به عرصه ای می گذارد که از توانایی اش خارج است و باید همان کمدی ساده را ادامه دهد، اما تماشاگران فیلم را می پرستیدند. این فیلم آمیزه ای بود از کمدی و نقدی اجتماعی و من عاشق این آمیزه بودم، که به شیوه ی چارلی نومیدیِ دوران را مجسم می کرد.

از کتاب به یاد چارلی نوشته جِری اِپِستین

3."یک خوشاوندی کوچک"
مِلوین مِرچِنت معتقد است خوشاوندی ظریفی میان کمدی و اَبزورد وجود دارد و آن نفد و به سُخره گرفتن جهان مدرن، مدرنیته، انسان معاصر و آدمیزاد جاه طلب است. و اگر درست و دقیق بنگریم به راستیِ سخن وی پی میبریم. این خوشاوندی در دو اثر جاودانه ی چاپلین – عصر جدید و دیکتاتور بزرگ – به وضوح دیده می شود. گرچه ایم مضمون در آثار دیگر طنز پیشگان – از هارولد لوید تا پیتر سِلِز و وودی آلن – نیز گهگاهی دیده میشود اما در عصر جدیدِ چاپلین به اوج خود می رسد. و کیست که این را نپذیرد؟!
به یاد بیاوریم آثار اَبزورد نویس بزرگی همچون ساموئل بکت را که با استادی تمام جهان مدرن، انسان هایش و روابط میان آنان را به سُخره می گیرد. انسان هایی که در جهانِ مُرده ی پس از جنگ جهانی و طغیانِ صنعت مستاصل و درمانده، بیمناک و نومید برای بقا دست و پا می زنند. ساموئل بکت با بدبینی و نقدی خردمندانه جهانی سرد و بی روح و خشک را تصویر می کند که ساکنانش از تکرار و روزمرگی به بیهودگی و فرسودگی رسیده اند. این ویژگی ها در عصر جدیدِ چاپلین آشکارا دیده می شود.
از طرفی در آثار اَبزورد طنزی ریز و ظریف به چشم می خورد که همواره مخاطب را قلقلک می دهد، طنزی بیشتر کلامی - و نه رفتاری - که خاصه ی مخاطب نُخبه است.
اگر آنتوان چِخوف را پدر اَبزورد بدانیم، به درستی که طنز چِخوفی و ساختار بی بدیل درام هایش و نقد ریشخند آمیز او از اوضاع روسیه آن زمان، مخاطب تیز هوش را عجیب به یاد کمدیِ چاپلینی و آثار کم نظیرش و نقد ریشخند آمیز او از اوضاع امریکای آن زمان می اندازد! لطفاً دایی وانیا را با روشنایی های شهر مقایسه کنید.

چاپلین در عصر جدید: ولگرد آهنگساز 
بدرستی كه چارلز اسپنسر چاپلین یا همان "چارلی چاپلین" خودمان نابغه‌ی سینما در قرن بیستم میلادی لقب گرفته است. چاپلین زندگی پر فراز و نشیبی داشت. هنرمندی حساس بود. جوشش چشمه‌ی استعداد درونیش كنترل‌ناپذیر بود و همیشه ایده‌های نابی در ذهن داشت. چاپلین شخصیت ولگرد كوچك را در اولین سالهای دهه دوم قرن بییستم خلق كرد و با وجودیكه اینك چاپلین زیر خروارها خاك و بتن آرمیده این كارآكتر هنوز زنده است و نفس می‌كشد. تقریبا غالب تماشاچیان با دیدن فیلمهای كوتاه و بلند چاپلین هنوز می‌خندند. چاپلین یك هنرمند انگلیسی مهاجرت كرده به هالیوود نیست. او جهانی است. هموطن، همشهری و همسایه تك تك ماست. چاپلین نیز قربانی سیاست‌بازی‌های دوران خود شد. در دورانی كه سناتور بدنام آمریكایی (مك‌كارتی) بدنبال غیر خودی‌های كمونیست می‌گشت و از هنرمندان می‌خواست در مقابل دادگاه به شهادت بپردازند چاپلین حاضر به فروختن شرافت، انسانیت و شخصیت هنری خود نشد و آمریكا را ترك كرد. البته چاپلین به سیاست اهمیت میداد. در اوج جنگ دوم جهانی فیلم "دیکتاتور بزرگ" را ساخت كه همچون نامه‌ای به آدولف هیتلر بود. هیتلر فیلم را تماشا كرده بود و چاپلین در این آرزو سوخت كه بهنگام نمایش این فیلم همراه هیتلر باشد تا احساسش را پس از دیدن فیلم دریابد. چاپلین به از بین رفتن ارزشهای انسانی معترض بود و موج مدرنیسم را ویرانگر جنبه‌های انسانی بشر میدانست. فیلم "عصر جدید" را به همین منظور ساخت و چه زیباست این فیلم. فیلم "عصر جدید" چند سكانس جادویی دارد كه حتما به خاطر دارید. سفت كردن پیچهای نامربوطی كه روی ریل و با سرعت از جلوی كارگران می‌گذرند و هر كارگری قریب به یك ثانیه فرصت برای سفت كردن پیچ مقابل خود دارد. دستگاه خودكار تغذیه كارگران را بیاد دارید؟ این دستگاه بگونه‌ای طراحی شده بود كه كارگر بدون نیاز به توقف در عملیات اجرایی غذای ظهر خود را نیز بخورد و بیچاره چاپلین كه اولین انسان مورد آزمایش تحت این دستگاه نوظهور بود. چاپلین در این فیلم به زندان می‌افتاد و در فصل نهارخوردن زندانیان به اشتباه از نمكدان پر از مواد مخدر استفاده میكرد. من هنوز از دیدن این سكانس به خنده می‌افتم. چاپلین نیز همچون هر انسان دیگری خطاهایی در زندگی خود داشته كه بیشتر مربوط به زندگی خصوصی او میشود. چاپلین با دختران بسیار جوان رابطه برقرار میكرد و برخی از این روابط منجر به ازدواج نیز میشد. اما ازدواجها سراسر ناكام بوده، پایانی شكست‌خورده داشتند. حقیقت این است كه فرزندان چاپلین از "پدری" ندیدن از وی شاكی بوده و می‌باشند. اما چاپلین نامی است ماندگار در تاریخ بشریت.
چارلی چاپلین هنرمندی همه فن حریف بود. در سالهای ابتدایی فعالیتش كارگردانی، نوشتن سناریو، صحنه‌آرایی، تدوین، تهیه‌كنندگی و حتی فیلمبرداری فیلمهایش را خود برعهده داشت. پس از قریب به بیست سال فعالیت در عرصه سینما و فیلمسازی بود كه چاپلین با چالشی عظیم مواجه شد. فیلمهای چاپلین همه صامت بودند و در آن زمان چاپلین "فیلم صامت" را فیلم اصیل‌تری میدانست. به مرور و با همه‌گیر شدن فیلمهای غیرصامت در سینما بود كه چاپلین نیز به فكر افتاد از عنصر "صدا" در آثارش بهره گیرد. فیلم "عصر جدید" اولین فیلمی بود كه دنیا صدای شخص چارلی چاپلین را در آن شنید. چارلی در این فیلم آوازی را خواند كه تقریبا هیچگونه معنا و مفهومی نداشت اما ریتم استفاده شده در این آواز جهانگیر شد. آواز چاپلین در سكانس‌های پایانی فیلم "عصر جدید" استفاده شده بود، پس چاپلین بقیه فیلم را چگونه صداگذاری كرد؟ اینجا بود كه چاپلین بخش ناشناخته‌ای از نبوغ خود را نمایان نمود. "چاپلین آهنگساز"! چاپلین چنان با قدرت موسیقی متن این فیلم را ساخت كه همگان را در بهت و حیرت فرو برد. از این پس بود كه موسیقی‌های چاپلین نیز میان علاقمندان به شهرت رسید.
از آن پس بود كه چاپلین از موسیقی در فیلمهای خود بهره‌ی فراوان برد. بگونه‌ای كه پس از چندی به سراغ فیلمهای كوتاه پیشین رفت و برای آنها هم موسیقی متن نوشت! موسیقی‌های ساخته‌شده توسط چاپلین نیز همچون فیلمهایش روح‌نواز و دلنشین هستند.
چاپلین تا سالهای ابتدایی دهه 1970 میلادی به آمریكا بازنگشت. او كه از نامهربانی‌ها آزرده خاطر شده بود بر هجرت (و یا تبعید خودخواسته‌اش) پا فشاری میكرد. تا اینكه آكادمی اسكار برای اهدای اسكار یك عمر فعالیت هنری از وی تقاضا كرد به آمریكا سفر كند. چاپلین كهنسال، مردد و نامطمئن قدم به خاك آمریكا گذاشت. وی كه بسیار دلشوره‌ی مواجهه با تماشاچیان سالهای دور را داشت بهنگام مراسم اسكار در پشت پرده به انتظار اعلام نامش بود. مطابق روال معمول مراسم اسكار، پیش از اعلام نام چاپلین گزیده‌‌ای از آثار وی در قالب یك كلیپ تصویری پخش شد و حضار در سالن به شدت به خنده افتادند. چاپلین كه رنگ به رخسار نداشت نگاهی به یكی از اعضای آكادمی انداخت و گفت : "دارند به فیلمهای من می‌خندند؟ مگر هنوز هم خنده‌دار هستند؟" چاپلین با شكوه و جلال فراوان در حالیكه تمامی حاضرین در جلسه سرپا ایستاده و به تشویق وی می‌پرداختند به روی صحنه رفت و جایزه خود را دریافت كرد. پیرمرد در حالیكه شدیدا گریه میكرد و قادر به بیان جمله‌ای نبود پشت میكروفون قرار گرفت و تنها به ذكر یك كلمه بسنده كرد : "... متشكرم".
منبع: یادداشت‌های یك ذهن شلوغ

 

نبوغ ذاتی چاپلین
سینمای صامت شاهد ظهور چهار نابغه در گونه کمدی بود. باستر کیتن، هارولد لوید، هری لنگدون و چارلی چاپلین.اگر کیتن با تکیه بر چهره سنگی و انعطاف ناپذیر و مهارت های جسمانی خود، هری لنگدون با چهره کودک وار معصوم و اسیر دنیای بزرگترهای عاقل! و هارولد لوید با صورتی پودر زده، کلاهی حصیری و عینک دورگردی که همواره اسیر مناسبات زندگی شهری و کارمندی بود، آثار جاویدان خود را می ساختند، چاپلین با ولگردش تصویری واضح از افراد فرودست جامعه را ارائه می کرد. با کلاهی کوچک، کتی کوچک تر، شلواری که با طناب به کمر بسته شده بود، کفش هایی با نوک رو به بالا، سبیلی کوچک و عصایی خیزرانی که وسیله ای بس شگرف و کارآمد بود. از تکمیل کردن یک قیافه جنتلمن مابآنه تا وسیله مدافعه و حتی فرار...
زندگی سگی که در ١٩١٨ پخش شد لحن تند تری داشت و مبارزه ولگرد برای زنده ماندن، با خشونتی که تازگی داشت تصویر شده بود. آثار این دوره چاپلین سوسیالیسمی فطری را در خود داشتند و در آنها با شیوه دیالکتیکی خاص او کشمکش رویاهای ساده لوحانه با ضرورت های اجتماعی تصویر می شد. دوش فنگ که در تابستان ١٩١٨ ساخته شد، نقطه رویارویی قهرمان چاپلین با جنگ بود. دوش فنگ، فانتزی کنایه آمیزی از قهرمانی های ولگرد در جنگ علیه آلمان و متحدینش بود، که با دستگیری قیصر و ولیعهد او، توسط چارلی پایان می یافت. اما هدف چاپلین تمسخر جنگ به عنوان پدیده ای جنون آمیز و غیر انسانی بود که جامعه بورژوازی آن را عملی قهرمانانه و از نظر اخلاقی صحیح می دانست. به نظر او پیروزی در جنگ همان قدر کاذب بود که شکست؛ اما دگرگونی اوضاع سیاسی آمریکا در اوایل دهه ١٩٢٠ و سرکوب عقاید مخالف توسط مدافعان سنت های اخلاقی طبقه متوسط و اقدام علیه اتحادیه های کارگری، مانع از گسترش انتقاد اجتماعی چاپلین شد و او را به سوی ریشخند کردن رفتار جنون آمیز دهه بیست سوق داد. فرا رسیدن دهه ١٩٣٠ که در آن تنش های اجتماعی شدت گرفت، لزوم دستیابی توده ها به آگاهی اجتماعی را بار دیگر مطرح کرد. فرهنگ بسیاری از سرزمین ها تحت تاثیر فعالیت سازمان یافته توده ها، قدرت خیزنده فاشیسم و تهدید فزاینده جنگ قرار گرفته بود و چاپلین که در سالهای قبل فشارهای سیاسی و اجتماعی را به نحوی مستقیم و به شیوه های ساده در فیلم هایش منعکس کرده بود، دوباره به سوی طرح چنین مضامینی در فیلم هایش بازگشت. روشنایی های شهر که پس از بحران اقتصادی و در ١٩٣١ عرضه شد، برخورد مستقیم و صریح او را با ارزش های بورژوازی به نمایش می گذاشت و تضاد ساده و خرد کننده میان ثروت و فقر را در زمینه اجتماعی وسیع تر بررسی می کرد.
ظهور روزولت به عنوان رهبر ملی و انتخاب وی به ریاست جمهوری در ١٩٣٢ باعث شد تا چاپلین که به طرح جدید او بدگمان بود، پنج سال فیلمسازی را رها کند. ولی وقتی در ١٩٣٦ عصر جدید را ساخت، ولگرد قهرمان او به آن چنان بلوغ سیاسی دست یافته بود که برای سینمای آن زمان غریب بود. عصر جدید مبارزه طولانی ولگرد را برای رسیدن به ارضای شخصی در جامعه ای که قانون پول بر آن حاکم است، با دقتی تحسین آمیز دنبال می کرد. ولگرد چاپلین سیمایی قهرمانی بود، او نه سازش می کرد و نه فقر را می پذیرفت و نه بی اخلاقی را و همین عوامل، شرایط زندگی او را تشکیل می دادند. در عصر جدید، مبارزه ولگرد با نظم اجتماعی او را بیشتر به واقعیت های مبارزه طبقاتی نزدیک می کرد. عصر جدید داستان جهاد فرد علیه نظامی بود که حق او را برای رسیدن به خوشبختی انکار کرده بود.

چاپلین و عصر جدید، چالش با پیامدهای مدرنیسم
شخصیت ولگرد در طول سالیان دراز اگر چه از نظر ظاهری کمتر دچار دگرگونی شد، اما از نظر درونی به نحو استادانه و بی نقصی تکامل یافت. با کنار گذاشته شدن پایان خوش در ١٩١٥ شخصیت ولگرد کامل شد و در عصر جدید دیگر از قهرمان کمدی های بزن بکوب و دیوانه وار مک سنت خبری نیست. او در این فیلم از شخصیت دمدمی مزاج سنگدل و احساساتی فیلم های اولیه خود نیز دور شده و بر سرعت و مهارتش در حرکات و استفاده از شوخی های بصری افزوده تا به کمدی اصیل نزدیک تر شود و به اوج برود، تا جایی که پنجه در پنجه سیستم ماشین زده عصر خود بیافکند. به هنگام ساختن عصر جدید نه سال است که با سینمای ناطق قهر کرده و چون سلف گران قدرش رنه کلر فرانسوی سعی دارد تا با حداقل استفاده از کلام و به یاری موسیقی، ادعا نامه خود را درباره تفاله انسان خرد شده در جوامع پیشرفته امروز بسازد. در ١٩٣٢ چاپلین پروژه ای به نام جمعیت را شروع کرد، که به گفته خودش نبرد انسان ها برای رسیدن به خوشبختی بود. اما چهار سال بعد زمانی که به نمایش درآمد، نام عصر جدید را بر خود داشت. فیلم در اوج بحران بزرگ اقتصادی آمریکا که از ١٩٢٩ آغاز شده بود، ساخته شده و بدون شک تحت تاثیر جو و شرایط حاکم بود. اما تم همیشگی ولگرد خودباوری که می خواهد در میان جمع خودش باشد را نیز داشت، حتی اگر این ولگرد تبدیل به قطعه ای از یک ماشین صنعتی بزرگ شود. فلسفه انسان دوستانه، بی ریا و ساده شده چاپلین در عصر جدید هنوز با گذشت چند دهه، زیبایی خود را حفظ کرده است. این به دلیل مولف بودن اوست. چاپلین مولفی کامل است که در میان ملتی از گوسفندان گرفتار آمده بود و سعی در حفظ تعهد اجتماعی خود داشت، در عالم سینما فقط ژان لوک گودار در این زمینه با وی قابل مقایسه است. با ظهور صدا خلاقیت های نمایشی کمدین ها رو به افول گذاشت، بسیاری از آنها به کمدی کلامی روی آوردند و صدا را به عنوان عاملی که بر واقعیت گرایی تصویر می افزود، قبول کردند. اما چاپلین پس از گذشت نزدیک به یک دهه، در فیلم عصر جدید از صدا همواره با واسطه استفاده کرد و حتی در جایی که مجبور به آواز خواندن در یک سالن موسیقی شد، از زبانی نامفهوم استفاده کرد. ولی گذشت این سال ها به وی نیز تفهیم کرده بود که دیگر آن دوران طلایی سینمای صامت پایان یافته است. دهه آخر کاری او درخشان نبود؛ نه از نظر مالی و نه از نظر انتقادی و این شاید نوعی انتقام طبیعت از او در مقابل ستایش های چاپلوسانه دهه های ٣٠ و ٤٠ بود. اما چه باک، به جرات می توان گفت چاپلین مردی است که از خود سینما هم معروف تر است، چون بسیاری از ما سینما را با چارلی چاپلین شناخته ایم.

منشاء اندیشه سیاسی عصر جدید
اندیشه هجو پردازانه چاپلین که صرف ترسیم عیوب بشری شده و او را در ردیف طنز پردازی چون مولیر و کاریکاتوریستی چون دومیه قرار می دهد. از سال های ١٩١٦ و ١٩١٧ با کار در شرکت میوچوال رخ نشان داد. پرداختن به اختلافات طبقاتی در کنت و نمایش فقر، بیکاری و مهاجرت در مهاجر نقطه های آغازین بودند. در طول سال های ١٩١٨ تا ١٩٢٢ که در شرکت فرست نشنال استخدام شد، با ساختن زندگی سگی مسئله بیکاری و بحران اقتصادی، در دوش فنگ مشکلات جنگ و در فیلم پسر بچه موضوع فقر و کودکان سرراهی را به تصویر کشید. در فیلم های بعدی که در شرکت یونایتد آرتیستز ساخت، مانند جویندگان طلا، حرص و جنایت های ناشی از آن و سپس در عصر جدید بحران اقتصادی، بیکاری، گرسنگی، اعتصاب، زندان و بالاخره از خود بیگانگی انسان در نظام صنعتی و سرمایه داری را به تصویر کشید. این فیلم هر چند پختگی چاپلین در اندیشه سیاسی را نشان می داد، ولی اوج این تفکر در سال ها و فیلم های بعدی است. بررسی نازیسم و یهود آزاری در دیکتاتور بزرگ و بررسی اشکال مختلف جنایت در مسیو وردو.
چاپلین در روند تکامل سیاسی و اجتماعی ذهنیات خود، شخصیت ولگرد را واقعی تر، انسانی تر و با بار اجتماعی سنگین تری در سینما عرضه کرد. بحران اقتصادی در آمریکا، مسافرت هایش به دور دنیا، ملاقات هایش با شخصیت های سیاسی و ادبی چون گاندی، چیانکای چک، چرچیل و برنارد شاو، بازدیدش از زندان ها و کارخانه ماشین سازی فورد در دیترویت و آگاهی هایش از نظام ماشینیسم تماما در عصر جدید تجلی کردند. اگر چاپلین در زندگی واقعی اش به علل شرایط خاص دوران از ابراز اندیشه هایش خودداری می کرد، آنها را در دهان شخصیت همذات خود گذاشت و ولگرد به نوبه خود در این فیلم مخالفت خود را با تمامی نظام سرمایه سالاری نشان داد.

نقاب ولگرد
اولین فیلمی که چاپلین با شمایل ولگرد در آن ظاهر شد، مسابقات اتومبیل رانی بچه ها در ونیز ١٩١٤ بود. چاپلین در آن هنگام ٢٦ سال داشت.٢١ سال بعد در فیلم عصر جدید، چاپلین ٤٧ ساله شده بود. در این فیلم، ولگرد که پس از گذشت دو دهه دارای آگاهی سیاسی و اجتماعی شده بود، درگیر مبارزه ای واقعی تری علیه جامعه ستمگری شد که زاییده نظام سرمایه داری بود. به نظر می رسید نقاب ولگرد پیر شده، اما نه، این چاپلین بود که پیر شده بود، چهره ولگرد عوض نشده؛ اما در این میان اتفاقی بس عظیم رخ داده بود؛ ولگرد دیگر آن صورتک پیشین نبود و به صورت موجودی انسانی در آمده بود. او دیگر بی رحمی و حیله گری سابق را نداشت و از عصایش نیز خبری نبود. عناصر تشکیل دهنده شخصیت او ؛ لباس، کلاه و عصا از وی خلع شده و جامعه سرمایه داری به او لباس یک شکل کارگران را پوشانیده و در دستهای او به جای عصا، آچار قرار داده بود تا مهره ها را سفت کند. این تغییرات باعث می شد تا ولگرد نقاب از چهره خود بر گیرد تا بتواند واقعیت های اجتماعی خرد کننده جامعه صنعتی را بهتر بشناسد.

ساختار دراماتیک و طنز اجتماعی
عصر جدید نقطه اوج کارنامه سینمایی چاپلین و از نقطه نظر اجتماعی و سیاسی گزنده ترین آنهاست. این فیلم ترکیب مضامین فیلم های زندگی سگی، پسربچه و خیابان آرام است. زندگی زناشویی در زندگی سگی، مضمون حمایت از کودکان یتیم در پسر بچه و همکاری با پلیس در خیابان آرام همه دوباره در عصر جدید به گونه ای دیگر تکرار شده اند. صحنه های آشنایی نیز از دیگر فیلم های چاپلین در عصر جدید وجود دارد، مانند رقص چارلی در کنت، اعتصاب کارگران در پشت صحنه، اسکیت بازی در پیست اسکیت و صحنه های فروشگاه در بازرس فروشگاه.
در عصر جدید نیز مانند زندگی سگی یا پسر بچه دو شخصیت اصلی وجود دارد و گره دراماتیک در حول این دو نفر شکل می گیرد. در زندگی سگی ؛ خواننده کافه و چارلی ولگرد، در پسر بچه پسرک یتیم و چارلی و عصر جدید دختر یتیم و چارلی بیکار.
ساختار دراماتیک فیلم بر اساس ماجراهای چارلی و دختر یتیم و برخورد بین این دو نفر بنا شده است. این دو نفر در آغاز فیلم در دو سکانس موازی معرفی می شوند، بدون این که با هم هیچ ارتباطی داشته باشند و به تدریج در مسیر دراماتیک فیلم به هم نزدیک می شوند. توقیف چارلی، دزدیدن موز توسط دخترک، کمک چارلی به نگهبانان زندان، مرگ پدر دختر، پرسه زدن چارلی در محله اعیان نشین، دزدیدن نان توسط دختر یتیم، و برخورد این دو نفر با هم پس از دزدیدن نان و به هنگام فرار دخترک که منجر به زمین خوردن هر دو می شود. پلیس دختر را بازداشت می کند و چارلی نیز پس از خوردن غذا و عدم پرداخت پول توسط پلیس جلب می شود و دو شخصیت باز در ماشین حمل محکومین با همدیگر ملاقات می کنند.
ساختمان دراماتیک این فیلم بسیار شبیه به معماری است، یک معماری پایه که در هر صحنه به کمک یک مفهوم کلی مشخص شده است. مانند گنبد های جانبی در کلیسا های قدیمی دوره بیزانس که گنبد بزرگ اصلی را احاطه کرده اند. فیلم در عین حال به پازلی شگفت انگیز نیز شباهت دارد، که چاپلین با کنار هم قرار دادن قطعاتی مختلف تابلویی از واقعیت دردناک بردگی انسان و از خود بیگانگی اش می آفریند.
این مسایل قبلا به شکلی جدی در متروپلیس اثر فریتس لانگ به تصویر کشیده شده بود، اما پرداخت هجوگونه چاپلین تلخی بیشتری داشت. اگر در پایان فیلم متروپلیس کارخانه دار با کارگران خود آشتی می کند و یا در پایان فیلم آزادی مال ماست اثر رنه کلر، کارخانه به کارگران واگذار می شود و کارخانه دار به دنبال زندگی در طبیعت و ماهیگیری می رود، در عصر جدید، چاپلین با اندیشه های آنارشیستی خود همه چیز را به هم می ریزد.
این فیلم با یک اندیشه تلخ سیاسی پایان می پذیرد، اندیشه ای که ریشه در فاجعه بزرگ اقتصادی ٢٤ اکتبر ١٩٢٩ (پنجشنبه سیاه) دارد. در آن دوران کمتر فیلمسازی مانند چاپلین وجود داشت که واجد شهامت ساخت چنین فیلم هایی باشد. فیلم هایی مانند خوشه های خشم جان فورد، فقط یک بار زندگی می کنید فریتس لانگ و یا نان روزانه ما کینگ ویدور انگشت شمارند.

چاپلین؛ ولگرد یا کارگر
ساخت چنین فیلمی ریشه در زندگی واقعی چاپلین(او کار بدنی را از ٩ سالگی شروع کرده بود) و فیلم های قبلی اش دارد. چاپلین یک کارگر تمام عیار است. او در فیلم هایش کارهای مختلفی را پیشه کرده؛ از ١٩١٤ در فیلم های شرکت کی استون نقش سیاهی لشکر(کارگر صحنه)، پیشخدمت(جنجال در کافه)، داور بوکس(ضربه فنی)، سرایدار(گاز خنده)،دستیار مدیر صحنه(مدیر صحنه)، بازیگر سینما(بالماسکه)،شاگرد شیرینی پز(خمیر و دینامیت)،کارگر اسباب کشی(شغل موزیکالش)، و از ١٩١٥ در فیلم های اسانی کارگر مزرعه(ولگرد)،شاگرد نقاش(کار)، نظافت چی بانک(بانک)، شاگرد آشپز(در دریا) و از ١٩١٦ تا ١٩١٧ در سری فیم های شرکت میوچوال؛ مامور آتش نشانی(آتش نشان)،شاگرد خیاط(کنت)،کارگر بنگاه رهنی(رباخوار)،پیشخدمت کافه(پیست اسکیت)، پلیس(خیابان آرام)، و از ١٩١٨ تا ١٩٢٢ در سری فیلم های شرکت فرست نشنال ابتدا نقش کشاورز(زندگی سگی)، و بعدها بنا(روز پرداخت) و در طرف آفتابگیر سه حرفه شاگرد عطار، مستخدم میهمانخانه و کارگر مزرعه را همزمالن ایفا می کند. و از ١٩٢٢ تا ١٩٥٤ نقش های دلقک سیرک(سیرک)، مشت زن و رفتگر(روشنایی های شهر)، کارگر کارخانه، کارگر کشتی سازی، شاگرد مکانیک، نگهبان شب فروشگاه و مستخدم کافه(عصر جدید)،آرایشگر(دیکتاتور بزرگ) و بالاخره کمدین پیر در روشنایی های صحنه را در فیلم های یونایتد آرتیستز ایفا می کند.
پس چاپلین بر خلاف تصور همگان ولگرد نیست، بلکه مهاجری است که از انگلستان، ایرلند یا اروپای مرکزی به آمریکا آمده است. مهاجری که هر نوع کاری را انجام می دهد و بر خلاف ولگردان حرفه ای و لمپن های بی ریشه هرگز پیشنهاد کار را رد نمی کند. آوارگی اش در طول جاده ها نیز برای جستن کار است. او مانند سیاه پوستان به پایین ترین درجه اجتماعی نزول کرده است و در حسرت داشتن خانه و عشق در خیابان ها می خوابد. اما همواره در رویای خانه و کاشانه و عشق به سر می برد و بر خلاف تصور بسیاری از منتقدان آوارگی جدید او در پایان بعضی از فیلم هایش، پایان غم انگیز یک ماجرا و راه حل نهایی نیست، بلکه آغازی بر جست و جوی مجدد خوشبختی و کار است.
شورش وی علیه ماشین نیز در عصر جدید را می توان ترس از بیکاری قلمداد کرد. بسیاری از کارگران در قرن ١٨ و ١٩ در کارخانه ها، ماشین ها را از بین بردند. چون وحشت از بیکاری را ناشی از اختراع ماشین هایی می دانستند که جایگزین آنان شده بودن و همواره دستمزدها را کاهش می دادند. این شورش در عصر جدید با متوقف کردن تسمه نقاله نمود پیدا می کند. این عمل، یک خرابکاری در یک نظام سیاسی / اقتصادی است. این، شورشی حقیقی است. اما شورش دیگری نیز در کار است: شورش مجازی چارلی که عکس العمل او نسبت به آینده و نسبت به عصر ماشین ها(عصر جدید)ست، عصر جدیدی که آینده ساز است. چاپلین از چنین نقطه نظری یک واپس گراست.
عصر جدید در گونه کمدی و آثار خود چاپلین نیز نقطه شاخصی است. در فیلم های کمدی، خشونت و حوادث خطرناک همواره به شکلی شادمانه تصویر می شوند. شخصیت های فیلم سقوط می کنند، تصادف می کنند، یا اجسام سنگین بر سرشان کوبیده می شود، اما کمترین جراحتی برنمی دارند. ولی در عصر جدید مرگ پدر بیکار و روان پریشی چارلی در اثر فشار کار نشان از تحول و آغاز سبک جدیدی در کمدی دارد، سبکی که ناشی از تحول اجتماعی و سیاسی سازنده اش دارد.
و بالاخره مضمون عشق؛ چارلی در فیلم های اولیه خود کودک شیطان و بدجنسی بود که دختر بچه ها را اذیت می کرد. اما با بزرگ تر شدنش و بلوغ فکری اش، برخوردش با زنان نیز دگرگون شد. این دگرگونی متاثر از تغییرات در زندگی واقعی او نیز بود، شکست های مکرر در ازدواج و عدم موفقیت در زندگی زناشویی و روابط با جنس مونث همه در وجود ولگرد نیز متبلور شده است. چارلی هم در زندگی واقعی و هم در فیلم هایش از پیر دختران و پیرزنان فضول، زنان بورژوا و زنانی که سیگار می کشند و مشروب می خورند نفرت داشت و همواره به دنبال زن/کودک بود، زنی که رفتار و حالات معصومانه ای داشته باشد.عشقی نیز که چارلی به آن معتقد بود، عشق رویایی و رومانتیک است. او در پایان بیشتر فیلم هایش از عشقی که در آن گرفتار آمده است، می گریزد و باز در جاده بی انتهای سرنوشت خویش به راه می افتد. اما در عصر جدید، این بار به همراه دختر مورد علاقه خود(یک دختر ولگرد) رهسپار ناکجا آبادی چاپلینی می شود.
بدون شک این مطلب تمامی دیدگاه های عصر جدید و چاپلین را بررسی نمی کند و فقط به بررسی اندیشه های سیاسی و اجتماعی او از ورای دوگانگی چارلی و ولگرد می پردازد. ولگردی که آینه ذهنیات و نماینده ایدئولوژی چاپلین بود.
در پایان عصر جدید، ولگرد یاد گرفته است که یا جامعه صنعتی را بپذیرد و با آن زندگی کند و یا به نا کجا آباد بگریزد. او راه دوم را انتخاب می کند. پایان نمادین فیلم شکست چارلی/ ولگرد را برای انتخاب یک جامعه آرمان گرا مشخص می کند. چاپلین دیگر جایی در عصر مدرنیسم ندارد، آن دوران خوش گذشته نیز هرگز تکرار نخواهد شد.
برای پایان این نوشته، نه كلمه، بلكه تصویری مناسب است. تصویری كه اگر عصر جدید را دیده باشید، كافیست آن را در ذهن مجسم كنید: نمای پایانی عصر جدید كه ولگرد كوچك ما را نشان می دهد كه با معشوقه اش به سوی غروب می روند و شاید به سوی فردایی بهتر كه انتظارشان را می كشد. سر چارلز اسپنسر چاپلین در 25 دسامبر سال 1977 برای همیشه نام خود را در ردیف تمام آنان كه به نوعی برای انسانیت مبارزه می كنند قرار داد.

نویسنده: امیر عزتی

منبع: موج نو


نقد و تحلیل فیلم عصر جدید (قهرمان درون)

چارلز اسپنسر چاپلین (١۶ آوریل ١٨٨٩ – ٢۵ دسامبر ١٩٧٧) متولد در شهر لندن معروف به چارلی چاپلین در نقش یک دلقک به بیان مسایل و معضلات تلخ زندگی و انتقاد از روندها و روال های غیرسازنده و جاری در جامعه و زندگی روزمره پرداخته است. او کاراکتر یک دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد. از نظر ظاهری شخصی بود با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت از نظر باطنی همچو یک ولگردی بود که با جهان پیرامون خود به کلی بیگانه است و بی ریا به کشف آن می پردازد و در این سیر و شهود، بسیاری از ظرایف و جزییات را که بسیاری مواقع تلخ می نمود کاملاً هنرمندانه با پانتومیم تحت لوای خنده به نمایش می گذاشت و عنوان می کرد.
بی درنگ می توان گفت که شاهکار چاپلین فیلم “عصر جدید یا Modern Times” محصول سال ١٩٣۶ بوده که در ابتدا کار فیلمبرداریِ آنرا با نام “جمعیت” آغاز کرد و کار بر روی این پروژه چهار سال به طول انجامید و به یکی از بهترین کارهای چاپلین تبدیل شد.
بسیاری از تحلیلگران معتقدند که اندیشه های اصلی این فیلم از بحران مالی ۱۹۲۹ آمریکا گرفته شده است. چاپلین در صحنه های این فیلم انسان ماشینی را به حقارت کشیده است. در فیلم عصر جدید چاپلین همانند بقیه فیلم هایش در نقش فقیر ولگردی می باشد که در این فیلم در شخصیت های مختلفی به نمایش می آید.
عصر جدید هجویه ای است علیه ماشین و انسان ماشینی. انسانی که بر حسب عادت زندگی می کند ُ غذا می خورد ُ کار می کند ُ و بر حسب عادت عشق می ورزد. اینکه تا چه حد برداشت چاپلین درست بوده یا نبوده فعلا محل کلام نیست ولی همه ما در این نکته اتفاق نظر داریم که انسان امروزی در چیزی که به نام زندگی است و به قول مرحوم حسین پناهی چیزی شبیه زندگی دارد له می شود. زیر چرخ دنده هایی که خود ساخته مدفون شده است. بسیاری از روشنفکران در این زمینه سخن ها گفته اند. مثلا هربرت مارکوزه از انسانه تک ساحتی یا تک بعدی سخن گفته است اریک فروم از گریز از آزادی سخن گفته فروید از امر گمشده ولی با همه ی این اوصاف انسان امروزی شاید هنوز که هنوزه فرصت تامل در این مورد را پیدا نکرده است که دمی فقط دمی با خومدش تنها بنشیند و با خودش فکر کند که این همه سرعت برای چه؟ سرعتی که هدفی پشت سر ان نیست از تبار ادمیت در او خبری است و نه از تبار معنا و معنویت. به نظر من انچه که چارلی می خواست بگوید فقدان و گم شدگی چیزی به نام زندگی و انسان است.
چاپلین در صحنه های این فیلم دیدگاه صنعتی را که حاصل سرمایه داری می دانند و این سبک سرمایه داری برای کسب سود بیشتر سعی می کند همه چیز را به خط تولید تبدیل کند و می خواهد بگوید که انسان ماشینی از عقل محوری رها می شود و ماشین محوری را پیشه می کند و اینکه آدم ها همیشه منتظر تغییر و تحول و انقلاب هستند ولی آنرا بدون فکر و هدف انجام می دهند و همین هم دلیل آن است که معمولاً انقلاب ها بیش از ۳۰ سال دوام نمی آورند. چاپلین در این فیلم به جبر حاکم بر انسان فقیر اشاره می نماید و می خواهد بگوید که کاپیتالیسم یا نظام سرمایه داری، آزادی انسان را که حق اوست، از او می گیرد.
چاپلین بیش از هفتاد سال پیش با این فیلم از اسارت انسان در مدرنیته و ماشینی شدن زندگی ها٬ به شدت گله کرد. در حالی که امروز، ما اسیر چنین زندگی ای هستیم و زندگی مان به گونه ای گشته است که باید بگردیم و از بین مشغله ها و دلمشغولی هایی که برای خودمان ایجاد کرده ایم و خود را در بند آن ها قرار داده ایم ٬ زندگی را دوباره پیدا کنیم و آنقدر مشغول زندگی هستیم که زندگی به کل فراموش مان شده است.
مخالفت چاپلین با صدا در فیلم "عصرجدید" نیز ادامه پیدا کرد. اگرچه از این فیلم با عنوان اولین کار ناطق او یادمی شود، اما در حقیقت کلمات گفته شده فقط به وسیله ماشین هایی از قبیل رادیوی محافظین زندان یا صدای شرورانه صاحب کارخانه از طریق دستگاه گرامافون بود.چارلی هیچ آوازی نمی خواند اما به شکلی نامفهوم که البته با حرکات دست ادا می گردند.او همچنین یک متن کامل نوشت و حتی بخش هایی از آن را فیلمبرداری نمود، اما در نهایت به این نتیجه رسید که سکوت (البته با موسیقی) بهترین گزینه است.این فیلم که درباره زندگی طاقت فرسای کارگران بود باعث شد خانه فعالیتهای غیر آمریکائیان، اعلام کند که چاپلین یک کمونیست است و او را مجبور نمود تا آمریکا را ترک کند. با این حال، در سال 1999 "عصر جدید"در رتبه چهارم،لیست چهل و پنج فیلمی قرار گرفت که واتیکان آن را مناسب برای تماشا توسط افراد با ایمان دانست.
نکته جالب توجه چهره بشاش و سرحال چارلی چاپلین در فیلم است که به شدت تضادش را با زمینه اصلی فیلم به رخ می کشد تا بتوان به لایه های زیرین داستان درک و شناخت پیدا کرد.

به چرخ دنده های خشک و بی روح و صلب و چهره خندان، بشاش و معنادار و روح انگیز چارلی دقت کنید.

منبع: قهرمان درون
یادداشتی کوتاه بر فیلم عصر جدید (فیلمگاه)

خالت شخصی رنه کلر و ابراز تواضعی شاگردانه (اگر اقتباسی هم صورت گرفته باشد مایه افتخار است")، فیصله پیدا میکند بدون اینکه هیچ وقت باعث رفع غائله هنری قضیه بشود. چاپلین با استادی مثل بقیه فیلم هایش فیلمی کمدی خلق کرده، اما باید گفت فیلم اثری تلخ و بد بینانه است. راه حل هایی که برای سلامت زیستن در جامعه ای با سلطه ماشین پیشنهاد میشود یا زندان است یا جنون یا فرار. امروزه شاید به دلیل پیشرفت تکنولو‍‍‍‍ژی فهم مشکلاتی که فیلم مطرح می کند آسان تر است. عصرجدید وداع چاپلین با سینمای صامت است.در این فیلم ماشین ها حرف می زنند و انسانها چیزی نمی گویند. در صحنه ای بی نظیر که ولگرد در کافه ای استخدام شده است از او درخواست می شود آواز بخواند. بالاخره ولگرد خاموش باید لب به سخن بگشاید. لحظه ای جادویی فرارسیده و این اولین باری است که چارلی ناطق می شود! اما فقط اصواتی از گلوخارج می شود، آواز اجرا می شود ولی هیچ مفهومی ندارد. ولگرد از کلماتی بی معنا استفاده می کند و با پانتومیم، ترانه مفهوم پیدا میکند. اما او در فیلم بعدی اش دیکتاتور بزرگ این کم حرفی و بی حرفی را به خوبی تلافی می کند! بیننده فیلم درسرتاسر فیلم و با دیدن هر صحنه نبوغ استاد را تحسین می کند. بارزترین این صحنه ها آنجاست که سر کارگر بین چرخ دنده دستگاه می پیچد و گیر می کند، اما در همان حین شروع به غذا خوردن می کند!

منبع: فیلمگاه

http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2072-asrejadid.html




دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:32 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

زندگی زیباست، موفق ترین فیلم روبرتو بنینی

یک خانواده خوشبخت سه نفره (پدر مادر پسر) در جنگ جهانی به اسارات نازی ها در می آیند. مادر خانواده از شوهر و پسر خود جدا می شود. پدر که نقش آن را روبرتو بنینی بازی کرده سعی دارد به پسر خود وانمود کند که این یک بازی است و هر کس امتیاز بیشتری بیاورد برنده است...

خلاصه داستان
در ایتالیای دهۀ 1930، گوییدو، یهودی خوش مشربی است که به حرفۀ پیش خدمتی هتل رو آورده است. او به دختری زیبا به نام دورا دل می بازد و بی آنکه ملتفت باشد، رقیب ناشناس ِ، کارمندی فاشیست در آن شهر می شود. از جمله رفقایی که او دور و بر خود جمع کرده، پزشکی آلمانی است که مثل یک خارجی عادی در هتل روزگار می گذراند و در معمای کوچک عاشقانۀ او وارد می شود. دکتر به شکلی فانتزی برنامه های مربوط به دیدار آنها را دستکاری می کند تا عاقبت رفیقش را جایگزین آن فاشیست در زندگی دورا می کند. چند سال می گذرد. گوییدو و دورا ازدواج کرده اند و با پسر پنج ساله شان جاشوآ خوشند.
در اواخر جنگ و در یک برنامۀ اصلاح نژادی، یهودی های پراکندۀ شهر به دست فاشیست ها جمع آوری و با قطار به اردوگاه های مرگ منتقل می شوند. گوییدو بنا بر غریزه و برای تسلی پسرش می کوشد که حقایق را وارونه جلوه دهد و وانمود کند که همگی مشغول انجام یک بازی بزرگ هستند. با اینکه دورا یهودی نیست و می تواند زندگی اش را نجات دهد، اما تصمیم می گیرد همسر و کودکش را تنها نگذارد و همراه آنها به بازداشتگاه می رود. گوییدو از همان آغاز، برای حفظ روحیۀ فرزندش چنین وانمود می کند که همۀ ماجرا یک بازی است و هر کس در این بازی زودتر هزار امتیاز بیاورد، برندۀ یک تانک واقعی به عنوان جایزه می شود.
گوییدو موفق می شود بازی را ادامه دهد، اما شبی که خبر می رسد متفقین در راهند و به سراغ دورا می رود، به دست آلمانی ها کشته می شود. بازداشتگاه تخلیه می شود، آلمانی ها می گریزند و اسیران نیز آزاد می شوند. فردا که همه رفته اند، جاشوآ از مخفی گاهش بیرون می آید و در همان حال، آمریکایی ها هم سر می رسند و یکی از تانک ها به استقبال جاشوآ می آید.
به نظر می رسد که او پیروز شده و یک تانک برده است. ساعتی بعد جاشوآ از روی تانک، مادرش را در میان اسیران آزاد شده می بیند و به آغوش او پناه می برد.

***
بعضی از آدم ها ذاتاً شوخ اند و با گفتار و رفتار و خلق و خوی خویش خنده می آفرینند و برخی دیگر، به زور خود را دلقک می نمایانند. روبرتو بنینی که هم کارگردان ِ این فیلم زیباست و هم بازیگر نقش اصلی، به یقین در دستۀ اول جا می گیرد. پس از تماشای فیلم، اصلاً نمی توان او را به دور از قامتی که به چشم آمده، در نظر آورد. سبکسری او مثل یک کودک ِ دبستانی آزاد و رهاست. او مجنون به نظر می رسد و خوب می داند چه کند تا این جنون را در کام تماشاگر شیرین کند. انگار زاده شده تا این نقش ِ به خصوص را در این فیلم ِ به خصوص بازی کند.
در یک تقسیم بندی، می توان نوع ِ کمدی موجود در فیلم را دو دسته کرد : یکی صحنه های کمیک خالصی که نیمۀ اول فیلم آکنده از آنهاست، مثل سکانس ملاقات دورا و گوییدو در کف زمین و زیر ِ میز غذا خوری ( با بازی بنینی و همسر واقعی اش )، و دیگری صحنه های خنده داری که در عین حال غمبار هم هست ؛ مثل سکانسی که گوییدو برای آرام کردن پسرش، کل ماجرا را بازی ای قلمداد می کند که برنده اش یک تانک ــ نه یک تانک ِ اسباب بازی، بلکه یکی از آن واقعی ها ــ را با خود به خانه خواهد برد! و به جوشو وعده می دهد که می تواند سوار بر آن شود و رانندگی اش را بر عهده گیرد.
یکی دیگر از صحنه های هجو آلود فیلم، جایی است که خطابه ای مضحک در باب برتری نژادی ِ ایتالیایی ها سر هم می شود. بر شمردن فضیلت و برتری در گوش های بزرگ و ناف شکیل، قطعه کمدی نابی است که در عین حال گزنده هم هست. در اوج فیلم، روحیۀ طنز پردازی گوییدو هم به اوج می رسد. در بند، آلمانی خشنی با عربده دستور ها را ابلاغ می کند و او به صورت ترجمۀ آزاد ــ یا ترجمۀ دلبخواهی ــ آن ها را برای پسرش به ایتالیایی بر می گرداند تا نترسد.
روبرتو بنینی در جشنوارۀ تورنتوی همان سال اعلام کرد که این فیلم، هم با مخالفت های سرسختانه ای از جانب سیاستمداران جناح راست ایتالیا مواجه شده و هم در جشنوارۀ کن، سبب رنجش گروهی از منتقدان ِ چپ گرایی شده که معتقدند خوشمزگی کردن در روایت ماجراهای مربوط به کوره های آدم سوزی، کار کثیفی است و این یعنی سوختن از هر دو سو! اما آنچه که غالباً ــ حتی سر سخت ترین مخالفان هم ــ دربارۀ آن اشتراک نظر دارند، این است که سیاست های نبوغ آمیز ِ این مرد یکه و تنها، خیلی دلچسب است. کاملاً واضح است که بنینی در پی ساختن ِ یک کمدی با موضوع هجو کوره های آدم سوزی نبوده است. او نشان می دهد که گوییدو چگونه از تنها ابزار در دسترس برای حمایت از فرزندش بهره می جوید. اگر او تفنگی میداشت، از این ابزار بهره می جست و به سوی فاشیست ها شلیک می کرد. اگر ارتشی داشت، در برابرشان صف آرایی می کرد و آنها را از میان می برد. اما حالا او فقط یک کمدین است و هیچ سلاحی در دست ندارد بجز کمدی. بنابراین با سلاح خنده به جنگ فاشیست ها می رود و کاری می کند که روحیۀ پسرش حتی تا لحظه های آخر حفظ شود. او در عین اسارت، هرگز مثل ِ یک اسیر تسلیم تقدیر نمی شود، بلکه با قدرت و درایت، مقاومتی جانانه را ترتیب می دهد. فیلم با ملایمت، با هر چیز ممکن در کوره های آدم سوزی شوخی می کند.
زندگی زیباست بسیار بیش از آنکه بیانیه ای دربارۀ نازی ها و فاشیست ها باشد، راجع به روح انسان است، دربارۀ خلاصی از بند است و دل بستن به هر آنچه که زیباست. دربارۀ امیدواری نسبت به آینده است، دربارۀ نیاز انسان به باور های قرص و محکم یا اوهام و خیالات است دد راجع به دنیایی پوشالی است که گاهی تجویزش ــ به جای واقعیت های تلخ جاری ــ برای کودکان واجب است.
زندگی زیباست توانست در سال اسکار بهترین فیلم خارجی را به خود اختصای دهد. رقابتی که همان سال « بچه های آسمان » ( مجید مجیدی )، در آن شرکت داشت و صد البته که تبلیغات گستردۀ زندگی زیباست این نوید را میداد که اسکار بهترین فیلم خارجی به سازندگانش خواهد رسید.

منبع: P a r s P l a n e t

بررسی فیلم «زندگی زیباست»: زندگی تراژیك، مرگ فانتزی (پرده شیشه ای)
طنز سینمای ایتالیا بعد از ظهور نئورئالیست های ایتالیا حتی اگر ستودنی و تحسین برانگیز نباشد به شدّت قابل تأمّل است و به خصوص میوه‌ای در بر داشت به نام روبرتو بنینی كمدین و طنزپرداز مهم دهه‌های اخیر. او كه دست تحسین قله نورد سینمای ایتالیا فدریكو فلینی را بر سر خویش دید و در منظر او جلوه‌گری كرد. فلینی بزرگ درباره او گفته است:
«در فیلم صدای ماه (1990) پس از آن همه جستجو سرانجام پیرینو را پیدا کردم. خودش، خود خودش را، سبک، بامزه، غرق در رویا، اسرارآمیز، رقاص، استاد پانتومیم. آدم را در عین خنده به گریه می اندازد. جذابیت شخصیت های افسانه ای و ابداعات بزرگ ادبی را دارد. هر منظره ای را اعتبار میبخشد و می تواند در هریک از آنها باشد، دوست دیوها و شاهزاده ها و قورباغه های گویاست. مثل پینوکیوست، مثل جیوانین نترس است. حالا به شما خواهم گفت او کیست: روبرتو بنینی!»
بنینی با فیلم های هیولا، جانی خلال دندون و زندگی زیباست روح طنز را در پیكر سینمای ایتالیا دمید تا برای این سینما وودی آلن هالیوود و چاپلین انگلستان باشد. او هم چنین یار دیرین جیم جارموش فقید و دست‌پرورده بونوئل بوده است. همه این ها دست بر دست هم دادند تا بنینی بر اریكه سینمای كمدی تراژیك و نوعی كلاسیسیسم مدرن یا نئوكلاسیسیسم تكیه بزند و بنینی امروز باشد. آثار او درونمایه‌هایی انسان‌مدار، اومانیستی و غیر ماتریالیستی دارند و هر فیلمش لبه تیزی از طنز پنهان او بوده است.
اما زندگی زیباست در كارنامه او نقطه عطفی بی بدیل محسوب می‌شود. طنزی كه دست روی تمی پر حاشیه و سیاست زده كه از سوی امپریالیست های در اقلیت قرار گرفته حمایت می‌شده است گذاشته؛ مساله غامض و تعصب‌اندود هولوكاست و یهودیت در جوامع امروزی. اشتباه است اگر گمان كنیم فیلم در جهت مظلوم‌نمایی یهود جلو دوربین رفته و رسالتی جز یادآوری هولوكاست و زجر نافرجام اردوگاه های مرگ نازی ها درست مانند فهرست شیندلر و خاطرات آن فرانك و یا حتی پیانیست ندارد. ممكن است چنین باشد اما یقین كه این بستری مناسب برای ادای دین بنینی به انسانیت است و هرچه یاوه‌گویی در رد یا قبول یهودمآبی مطرود به نظر می‌رسد. زندگی زیباست داستان عشق، ایمان، مقاومت و ایثار است و همه این ها در خدمت این كه تنها یك چیز با ارزش وجود دارد و آن هم زندگی است. چیزی كه بدون تلخی‌هایش قابل تحمّل و درك از نوع حسی و معرفتی نخواهد بود.
می‌توان فیلم را به دو بخش عمده تقسیم كرد. بخش اول كه از نظر زمانی كوتاه‌تر است و دارای روایتی شاد با رنگ های تند و تدوین سریع و بازی های پرتحرّك است؛ چیزی كه در جوانی به آن محتاج و یا ساتع كننده آن هستیم. تحرك و شادی در این بخش موج می‌زند، فضای فیلم كوچك ترین یأس و ناامیدی را القا نمی‌كند و همه چیز شیرین و سخت‌ترین مسائل در حد یك شوخی گذرا سطح پایین در نظر گرفته می‌شوند. این مقدمه شاد بستر و پایه بخش دوم و طولانی‌تر فیلم است. جایی كه تراژدی اوج می‌گیرد. مصائب به جای شوخی در حد بازی تنزّل می‌یابند و زندگی سخت می‌گردد اما هنوز طراوت خود را در سینه حفظ كرده است. در این بخش از تحرّك و رنگ های شاد كاسته می شود و هرآن چه می‌بینیم درد، تحمل، سیاهی و مرگ است. اما اگر زندگی زیبا باشد همه این ها و حتی خود مرگ هم شیرین هستند. دقّت كنید به سكانس تكان دهنده‌ای كه «گوئیدو» (شخصیت اصلی فیلم با بازی خود بنینی) را می‌گیرند كه به قتلگاه ببرند و پسرش نظاره‌گر است اما گوئیدو با راه رفتن دلقك‌گونه، تلخ و خنده‌آور خود به ما می‌فهماند كه مرگ نیز جزو بازی زندگی است و پسرش حتّی نمی‌فهمد كه در پشت دیوار با سرب های داغ از او پذیرایی می‌كنند.
گوئیدو نماینده انسانی نیست كه اكنون در جهان حضور دارد، بلكه او نماد انسانی است كه باید در این دنیا وجود داشته باشد. این به نگاه ایده‌آلیستی بنینی دست كم در این فیلم برمی‌گردد، او از چگونه باید بودن دم می‌زند و نه از تبیین خالص و یا چگونه هستن. این دیدگاه البته قدری اگزیستانسیالیستی نیز هست، این كه اگر زندگی را زیبا نبینیم زندگی نیز ما را زیبا نخواهد دید و سهم ما جز اندوه و تعب نخواهد بود. چیزی كه فرای مرگ وجود ندارد. بنینی می‌گوید وجود كه سر جای خود باقی است؛ آن چه اهم است سهم از خرسندی و ماهیت شاد بودن است. شاید همین دیدگاه است كه از بنینی یك طنزپرداز می‌سازد به گونه‌ای كه حتی برای دریافت جایزه اسكارش مثل یك كودك بالا و پایین می‌پرد. همین دیدگاه و فلسفه اوست كه باعث می‌شود چنین فیلمی ساخته شود.
زندگی زیباست تمثیلی است برای عبارت «بخند تا دنیا به رویت بخندد.» و بیانیه‌ایست برای سهل گرفت تمام سختی ها و شوخی انگاشتن تمام جدیت ها. او معجزه را تردستی متّكی بر تلقین و دیدن از زاویه ایده‌آل دنیا می‌انگارد. به افتادن كلید از آسمان دقّت كنید. او حتّی با خدا نیز سر شوخی را باز می‌كند. در سكانسی كه او آداب گارسونی را برای مسئول رستوران كه گویی در جایگاه خدا نشسته است بیان می‌كند بر همین امر تكیه می‌كند. این آداب بی‌شباهت به آدابی نیست كه ایدئولوژی های الهی تنها برای تخطئه ذهنی و سرسپردگی بی حدّ و مرز و بدون اندیشه انسان ایجاد شده‌اند و ساخته دست همین انسان هستند. وقتی او برای تعظیم كردن دائم به مقدار زاویه خم شدن اشاره می‌كند لبه ی تیز طنزش را به این احكام نشانه می‌گیرد. احكامی چون آداب عبادت برای خدایی كه به این عبادت های دربند عدد و كمیت نیازی ندارد.
نقد فاشیسم از جمله رسالت های این فیلم است. ایتالیایی كه زخم این مكتب سیاسی و ماحصل از عِرق ملّی و نژادی پوچ را خورده است و سال ها در فلاكت آن باقی مانده است. فاشسیم كه نوع معتدل تری از نازیسم در ایتالیا بود چند نسل را به بی راهه برد و باعث سرخوردگی فرهنگی در این كشور گردید. او در كنار انتقاد از فاشیسم دموكراسی را نیز به باد طنز می‌گیرد، در جایی او می گوید كه انسان باید آزاد باشد و حتّی اگر دلش خواست در خیابان فریاد بزند امّا بعد از این كه دوستش این كار را می‌كند او را به دیوانگی متّهم می كند و بی‌درنگ خودش را نقض می‌نماید و این درد ته نشین شدن فاشیسم در فرهنگ مردم دوره جنگ در ایتالیاست. مساله ی نژادپرستی كه جای خود دارد. او به عنوان نماینده دولت وارد مدرسه می‌شود و زیبایی ناف و گوشش را به رخ می‌كشد و در جای دیگر از خصوصیات نوعی جانور دریایی از تیره سخت‌پوستان دم می‌زند. گویی بحث نژادی یك بحث زیست‌شناسی است و نباید فلسفه و مكتب یك ملّت باشد.
سرجوخه در اردوگاه كار این گونه بر سر زندانیان فریاد می زند:
«این افتخار به شما داده شده كه برای آلمان بزرگ ما كار كنین، برای ساختن امپراتوری بزرگ ما!»
اما گوئیدو این گونه ترجمه می‌كند:
«ما نقش آدمای بد و پست فطرت رو بازی می‌كنیم. همونایی كه داد می‌زنن. هر كی بترسه، امتیاز از دست می‌ده.».
نقش گوئیدو و پسرش درست همان نقش رهبر و پیرو است. كسی كه همواره تو را به سمت هدف راهنمایی می‌كند و تاكید می‌كند كه دستیابی به این هدف جز با كسب مشقت میسّر نیست. او با طنزی غریب انسان های بدون راهبر را به كسانی تشبیه می‌كند كه لباسی پوشیده‌اند كه روی آن نوشته شده: «الاغ!» و این لباس برازنده این انسان هاست.
به نظر می‌رسد بنینی در كنار هم چیدن یك موضوع جدی و تراژیك هم چون كار در اردوگاه مرگ و تم طنز موفّق عمل كرده است. فیلم همه مشقّت ها را نمایش می‌دهد بدون این كه احساس كنیم مشقّتی وجود دارد، گویی اصلاً وجود ندارد و تا كنون این گونه به ما القا شده است. زندگی سراسر تلقین و سهل و ممتنع است. زندگی چیزی است ستودنی چون عشق دارد، احساس دارد، بازی دارد، غم و غصّه‌هایش نمك هستند و اراده و مقاومت سرمشق اصلی است.
زندگی زیباست یادواره‌ایست از خواستن، قدرت و تلقین. هرچند یهودیان رادیكال این فیلم را به دلیل نمایش غیر واقعی هولوكاست نكوهش كرده‌اند امّا این مهم نیست، حواشی همیشه وجود دارند. آن چه مهم است تبلور انسانیت در یك اثر طنز سینمایی است. آن جا كه عشق موج می‌زند و جاشوا پسر گوئیدو فریاد می‌زند:
«ما برنده شدیم!»
در حقیقت او فریاد برنده شدن در زندگی را می‌زند. زندگی كه زیباست و سختی هایش بر زیباییش می‌افزاید. اگر او می‌خواست تنها از آدم‌كشی حرف بزند فیلمش تاریخ مصرف داشت و زود تمام می‌شد. اما او از زندگی حرف زده است. چیزی كه تا وجود آدمی بر كره ی خاكی وجود خواهد داشت.
منبع: پرده شیشه ای

انتقادات یک یهودی عصبانی از فیلم «زندگی زیباست» (سینمای بنینی)
فیلم «زندگی زیباست» افسانه ای است که ادعای قصه زیبای عشق گوئیدو( بنینی ) را دارد. یک پیشخدمت خودمانی از شهر آرزو توسکان، و دورا ( نیکلتا براسکی) یک معلم اشراف زاده مدرسه. گوئیدو او را شاهزاده خانم خطاب میکند، دل اورا بدست میآورد و سوار بر اسب با او ازدواج میکند. از سال 1939 ما به پنج سال بعد میرویم، آنها صاحب پسری سیاه چشم به نام جاشوا (جورجیو کانتارینی) شده اند. بازی گوئیدو و جاشوا در حقیقت تجلیل بنینی از فیلم «پسر بچه» چارلی چاپلین و جکی کوگان کوچک در سال 1921 است.
علاقه به فیلم «زندگی زیباست» بستگی به دید شما نسبت به بنینی دارد. او در ایتالیا بواسطه نمایشهای تلوزیونی و فیلمهایش به گنجینه ملی ایتالیا تبدیل شده است و بسیاری نمیتوانند خنده خود را از دیدن فیلمهای «شب روی زمین» و «مغلوب قانون» جیم جارموش کنترل کنند. امثال من که کمدی بنینی را مزاحم و سردرد آور میدانند در اقلیت هستند. من از خودشیفتگی عصبی او عذاب میکشم. هر حرکت او التماس میکند: " چشمتان را ازمن برندارید!". " نگاه کنید، من به خاطر شما روی میز میروم!". او کپی ناشایستی از جری لوئیس و رابین ویلیامز است. ترکیب وحشتناکی از سستی و خود بینی.

چرا بنینی نتوانست با شروع فیلم زندگی زیباست مرا مجذوب کند؟... هی، این فقط یک فیلم احمقانه است که در نیمه دوم، جاییکه سازندگان این کمدی جاه طلبانه، راهشان را عوض میکنند، احمقانه تر و کشنده تر میشود.
گفتگوی بنینی، آنجا که میگوید: " من با فیلمنامه نویسم درباره گذاشتن من -- یک کمدین – در یک وضعیت غریب صحبت میکردم"، دلیلی بر خودبینی اش در نیمه دوم فیلم است. در این اپیزود تکان دهنده، فیلم مانند «فهرست شیندلر» (اسپیلبرگ)، میشود. او در یک اردوگاه بی نام به عنوان پیشخدمت نازیها کار میکند. (تصور کنید، نژاد پرستان واقعی به یک یهودی کثیف اجازه میدهند به غذایشان دست بزند!).
به خوابگاه بر میگردیم، او لودگی میکند، یک چهره خوشحال بر بدنش دارد، در حالی که دیگر زندانیان ساکتند، میخوابند و سربه زیر هستند. در اردوگاه، زندگی با کار سخت روزانه میگذرد، نازیهای اندکی که دیده میشوند، کاملا خشک و بی روحند. افسوس که بعضی میمیرند، گرچه نشان داده نمیشود. ( بنینی: "خشونت آشکارا نشان داده نمیشود، زیرا این روش من نیست.") در هر صورت گوئیدو جاشوا را متقاعد میکند که این اردوگاه مرگ در حقیقت یک بازی بزرگ فرضی برای کودکان است. درست نگاه کنید، پنهان شدنها و گرسنگی کشیدنها واقعا مسخره است.
زندگی زیباست تنها تیتر فیلم نیست، این فیلم سرزنش برانگیزی برای بنینی است. او در این فیلم معنایی از هولوکاست را تداعی کرده است که برای بیشتر یهودیان به معنای از دست رفتن میلیونها زندگی نیست. او افراد بسیار زیادی را در این اردوگاه نشان میدهد که زنده می مانند، درخشش خورشید، مزراع سبز، گلها و مخصوصا خانوادهایی که باقی مانده اند. بازماندگان زیادی که بنینی نشان میدهد، کاملا خوشحال به نظر میرسند. بجز یک نفر که زنده نمانده و برعکس میلیونها تن دیگر، در شب ومه رها شده است و تنها به صورت یک خاطره در فیلم یاد میشود.
"زندگی زیباست". آیا میتوانید تصور کنید کسی را که از این واقعه جان سالم به در برده این را بگوید؟ زمانی که افراد باقیمانده انگشت شمارند و ترسان. با روحیه لبریز از نفرت نبود خدا و انسانیتی که به آلمانها اجازه چنین کاری را داده است.
بنینی میگوید: " از نظر تاریخی شاید فیلم اشتباهاتی داشته باشد. اما این یک داستان در مورد عشق است نه یک مستند." خیر، این مستند نیست. راه حل نهایی زندگی زیباست، یک احساس خوب است، یک چهره خندان از هولوکاست.
فیلم بنینی را برای خودتان نگه دارید. شاید شما فیلم را بپسندید مهم نیست چه مذهبی دارید، اما به نظر این یهودی منتقد، جایزه ای را که یهودیان اورشلیم به این فیلم داده اند توهینی به جماعت یهود است و هولوکاست نشان داده شده توسط این فیلم بسیار مشمئز کننده است.
ترجمه شده از سایت geraldpeary
منبع: سینمای بنینی

روبرتو بنینی و سینمای او (مازیار فکری ارشاد)

 


روبرتو بنینی یکی از چهره های شاخص فرهنگی و هنری ایتالیا طی دو دهه اخیر بوده است.این بازیگر، کمدین، فیلمنامه نویس و کارگردان تئاتر، تلویزیون و سینماو البته شوالیه فرهنگی ایتالیا، بیست و هفتم اکتبر 1952 در شهر مانچانو به دنیا آمد.پدرش رمیجو بنینی به کار کشاورزی، بنایی و نجاری مشغول بود.روبرتو تحت آموزه های سختگیرانه کاتولیکی بزرگ شد و در نوجوانی به دستیاری کشیشان اشتغال داشت.بنینی در 1970 به رم مهاجرت کرد و نخستین بار، یک سال بعد روی صحنه تئاتر رفت و بازیگری تئاتر را پیشه خود ساخت.در این دوران روبرتو گه گدار کارگردانی تئاتر را نیز بر تجربیات خود افزود و در سال 1975 با کارگردانی و ایفای نقش در یکی از نمایش های جوزپه، برادر برناردو برتولوچی کبیر به شهرت و اعتباری دست یافت.مدتی بعد بنینی با حضور در یک سریال پر حاشیه و جنجالی تلویزیونی با عنوان Ondi Libera که از شبکه تلویزیونی RAI 2 روی آنتن می رفت، به یکی از محبوب ترین بازیگران تلویزیون تبدیل شد.این مجموعه انتقادی با واکنش های متفاوتی همراه شد تا جایی که نمایش آن در میانه راه به دلیل سانسور فراوان متوقف شد.اما در سال 1977 بنینی در اولین فیلم سینمایی خود " برلینگر دوستت دارم" به کارگردانی جوزپه برتولوچی جلوی دوربین رفت و بازیگری در سینما را بر تجربیات خود افزود.همزمان با نا آرامی های داخلی ایتالیا در اواخر دهه 1980 روبرتو بنینی در تظاهرات و گرد همایی های اعتراضی حزب کمونیست ایتالیا دیده شد و از هوادارن جدی این گروه سیاسی به شمار می رفت. در کوتاه مدتی بنینی به یکی از نزدیکان رهبر حزب یعنی انریکو برلینگر بدل شد و همواره او و شخصیتش را الگوی خود قرار داد. این همزمان با دورانی بود که سیاستمدارانی چون برلینگر می کوشیدند چهره ای ساده و مردمی به خود بگیرند و به محبوبیت در میان عامه مردم تکیه کنند.بنینی در سال 1980 در یک برنامه زنده تلویزیونی،به پاپ ژان پل دوم رهبر مسیحیان کاتولیک آن زمان توهین کرد و به این دلیل مدت ها از فعالیت در تلویزیون محروم بود.پیش از آن بنینی در یک سریال تلویزیونی دیگر با عنوان Laltra domenica نقش یک منتقد تن پرور و بی انگیزه سینما را بازی کرد که بدون تماشای فیلم ها، نقد های تند و تیزی برایشان می نوشت. پس از آن برناردو برتولوچی فیلمساز بزرگ ایتالیایی در فیلم " ماه" نقشی دراماتیک و جذاب اما بدون دیالوگ را به روبرتو سپرد که تاثیر زیادی در شهرتش به ویژه در خارج از مرز های ایتالیا گذاشت.
سال 1997 نیز فرازی دیگر در زندگی هنری بنینی محسوب می شود.در این سال او با کارگردانی و بازی در کمدی تراژیک " زندگی زیباست" به شهرت و اعتبار خود به ویژه در عرصه بین المللی افزود.در این فیلم که بر اساس فیلمنامه ای نوشته وینچنزو چرامی ساخته شد، بنینی نقش مردی یهودی را بر عهده دارد که در اردوگاه های مرگ نازی ها می کوشد پسر خردسالش را فریب دهد و او را قانع کند که این اردوگاه و جنایت های رخ داده در آن، چیزی جز بازی نیست.پدر خود بنینی دو سال را در یکی از اردوی گاه های مرگ گذرانده بود و "زندگی زیباست" در بخش هایی از قصه، خاطرات پدر بنینی از آن دوران را بازتاب داده است. در این فیلم بنینی از تمامی توان بازیگری خود به ویژه در نمایش های کمدی تلویزیونی بهره جست و با استفاده از زبان بدن و حرکات فیزیکی مقابل دوربین، شاه نقشی را آفرید که در ادامه هرگز موفق به تکرار آن نشد.بازی بنینی و بازیگر خردسال فیلم یعنی جورجو کانتارینی از جمله مهم ترین جلوه های فیلم در محافل جهانی سینما به شمار می آمد.این فیلم واکنش های گروه های از یهودیان جهان و منتقدین سینما را بر انگیخت که او را به تحریف تاریخ متهم می کردند.اما گروهی دیگر از نویسندگان سینمایی، استعداد کارگردانی و خلاقیت بنینی را در ایجاد حس طنز از دل داستانی غمناک و تلفیق هوشمندانه کمدی و تراژدی ستودند.لحنی که حتی چاپلین هم در " دیکتاتور بزرگ" محافظه کارانه از آن پرهیز کرد. " زندگی زیباست" نامزد هفت جایزه اسکار شد و بنینی، دو جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان و بهترین بازیگر نقش اول مرد را به دست آورد.پیش از او تنها دو بازیگر فیلم های غیر انگلیسی زبان برنده اسکار بازیگری شده بودند.فیلم علاوه بر اینها جایزه بهترین موسیقی متن، ساخته نیکولا پیووانی را دریافت کرد.
موقع اعطای جوایز اسكار، وقتی "روبرتو بنینی" اسم خود و فیلمش را شنید، از خوشحالی روی صندلی پرید و چیزی نمانده‌بود واژگون شود، تند تند به انگلیسی صحبت می‌كرد و بعضاً كلمات را پس و پیش می‌گفت؛ از همه تشكر كرد و با هیجان گفت: "من می‌خوام همه را ببوسم!"و یکی از جذاب ترین و طنز آلود ترین لحظه های تاریخ خشک و رسمی مراسم اسکار را رقم زد. بعد از این موفقیت بنینی به یک سینماگر جهانی تبدیل شد.
نویسنده: مازیار فکری ارشاد

یادداشتی بر فیلم اسکاری روبرتو بنینی (درباره سینما)


بیشتر سناریوهایی را که بنینی نوشته است خودش کارگردانی و بازیگری ان را به عهده داشته است. اولین کارگردانی او فیلم تو مرا نگران میکنی بود. در 1983 برای نقش مریم مقدس در فیلم تو به من نیرو میدهی از یک هنرپیشه جوان به نام نیکولتا براسکی استفاده کرد که ارتباط آنها باعث ازدواجشان در سال 1991 گردید. او تا به امروز در پنج فیلم بنینی ایفای نقش کرده است. بنینی در امریکا با فیلمهای "زمین خورده قانون"، "شب روی زمین" و "پسر پلنگ صورتی" شناخته میشد اما در ایتالیا بیشترین شهرت او بخاطر نقشش در فیلم "جانی استاکینو" در سال 1992 بود که پرفروشترین فیلم سینمای ایتالیا لقب گرفت. از دیگر فیلمهای مطرح بنینی در این زمان میتوان به "هیولا" و "شیطان کوچک" اشاره كرد.
اما بزرگترین موفقیت بنینی در سال 1998 با "فیلم زندگی زیباست" بدست آمد. این فیلم یک کمدی در باره کشتارها و آدم سوزی های دسته جمعی نیست بلکه این فیلم یک کمدین در این مورد است.
به طور خلاصه داستان این فیلم در مورد شخص یهودی شوخی به نام گوئیدوست که تمام سعی خود را میکند که قلب دختری را که با مرد دیگری نامزد است را تسخیرکند. سرانجام آنها ازدواج میکنند.
اما این زوج و پسرشان به یک اردوگاه کار اجباری یهودیان تبعید میشوند. گوئیدو تمام سعیش را میکند تا این اوضاع را برای پسرش تحمل پذیر کند بدین صورت که چنان وانمود میکند که همه این کارها فقط یک بازی است برای بدست اوردن یک جایزه. فیلم به دنبال نمایش کشتارهای جمعی نیست بلکه فقط نشان میدهد یک پدرچگونه از فرزند خود محافظت میکند تا زیر بار حقیقت تلخ از پا در نیاید.
در پایان تراژدی همانطور که باید به وقوع میپیوندد. ما مردی را میبینیم که با هرچه که دارد میجنگد و به تنها طریقی که میدانسته پیروز میشود و هیچگاه زیبایی زندگی را منکر نمیشود.
این فیلم از کابوسهای زندگی پدر بنینی در زندان آلمانی ها استخراج شده که تنها راهی که میتوانسته درباره بی رحمی ها صحبت کند بی انکه افکار فرزندش را نابود کند رنگ امیزی آن با زندگی و خوشی ها بوده است. شخصیت گویدو در این فیلم ترکیبی از روبرتو و پدرش میباشد. بنینی میگوید ساخت این فیلم مانند پیدا کردن رنگین کمان در طوفان کار دشواری بود. او میترسید که هم یهودیها و هم غیر یهودیها او را از خود برانند. اگر او میخواست به حرف اطرافیان گوش کند این فیلم هیچگاه ساخته نمیشد. بنینی در این مورد میگوید اگر میخواستم از حرف پیروی کنم تا بحال مرده بودم. اما مهم نیست که او چه جنگ سختی با خود داشته است داستان او را رها نکرد و افسانیکه بین یک پدر و پسر اتفاق افتاد باعث شد که فیلم دنیا را تسخیر کند.
قبل از نمایش عمومی فیلم بنینی آنرا به کمیته یهودیان در میلان فرستاد و آنها نیز مانند پاپ فیلم را تایید کردند. اشتباه است اگر بگوییم همه این فیلم را تحسین کرده اند اما اکثر بینندگان این فیلم را ستوده اند.
فیلم نامزد 9 جایزه اسکار شد و در نهایت 3 جایزه برای بهترین فیلم خارجی زبان، بازیگری و موسیقی متن دریافت کرد.
منبع: درباره سینما


یادداشتی بر «زندگی زیباست» (talentedmoron)

بهترین راه پیروزی بر مشکلات و مصائب٬ خندیدن به آنهاست. این نکته ای است که روبرتو بنینی(Roberto Benigni)٬ کارگردان فیلم «زندگی زیباست» (Life is Beautiful - La Vita è Bella) سعی دارد به مخاطب عرضه کند. تنها فیلمی که توانست مرا هم به قهقهه وادارد و هم بگریاند.
این فیلم دارای دو بخش عمده است. در بخش اول٬ که بنینی فیلمنامه آنرا به طور مشترک با ویچنزو سِرامی (Vincenzo Cerami) نوشته است٬ گویدو (روبرتو بنینی) پیشخدمت رستورانی است که صاحب آن عموی خودش است. گویدو در این بخش مکررا به زنی به نام دورا (نیکولتا براچی - Nicoletta Braschi) بر میخورد که او را شاهزاده خانم میخواند. طی سلسله وقایعی بامزه٬ گویدو دورا را از ازدواجی ناخواسته با یکی از مقامات گردن کلفت شهر نجات می دهد. آنها با یکدیگر ازدواج می کنند و حتی با وجودی که موسولینی٬ دیکتاتور ایتالیا٬ موافقتنامه ای با هیتلر برای پیاده کردن سیاستهای او در مورد یهودیان ایتالیا امضا کرده است٬ به نظر میرسد که گویدو و همسرش زندگی آرامی را می گذرانند.
فیلم به پنج سال بعد میرود٬ جایی که گویدو صاحب یک کتاب فروشی شده است که به همراه همسر و فرزندش جاشوآ آن را اداره می کند. تقریبا اواخر جنگ جهانی دوم است که وضعیت یهودیان ایتالیا وخیم میشود. یک روز آلمانها به مغازه گویدو می روند و او و پسرش را با خود می برند. اما همسر گویدو که یهودی نیست٬ نیز تصمیم می گیرد با آنها راهی کمپ شود.
از همان ابتدای ورود به کمپ٬ گویدو دست به ریسک بزرگی می زند و تمام داستان را در نظر پسرش٬ یک بازی می نمایاند. او به پسرش می گوید که آنها برای ورود به این بازی بلیط خریده اند و جایزه برنده این بازی یک تانک٬ آن هم نه یک تانک اسباب بازی٬ بلکه یک تانک واقعی است. جایزه ای که شوق را به چشمان پسربچه می آورد. او برای هر اتفاقی که در کمپ می افتد داستانی سرهم می کند تا پسرش پی به اصل ماجرا نبرد. یکی از زیباترین صحنه های فیلم٬ جایی است که وی بدون دانستن زبان آلمانی٬ تصمیم میگیرد حرفهای فرمانده آلمانی کمپ را برای بقیه ترجمه کند. او حرفهای خشن فرمانده را به گونه ای ترجمه می کند که گویی او در حال توضیح قوانین بازی برای شرکت کنندگان است.
تصور من این است که بنینی شخصیت واقعی خودش را در نقش گویدو بازی کرده است.از این منظر وی شباهت زیادی با جیم کری دارد. صحنه ای که بنینی از پله های مراسم اسکار بالا میرود و با ووپی گلدبرگ٬ مجری مراسم٬ کلنجار میرود یادتان هست؟ همیشه سرخوش٬ ساده لوح و خندان به ناخوشی‌های زندگی. بازی بنینی محشر و باورپذیر است و همین موضوع جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را نصیب وی کرد. انس و الفت بین گویدو و دورا (که همسر واقعی بنینی است) بی نقص است. ضرب آهنگ٬ کارگردانی و فیلمبرداری فیلم فوق العاده است.
البته این موضوع که کودکان تا چه حد باید در رویارویی با مشکلات محافظت بشوند٬ موضوعی مناقشه برانگیز است. در این فیلم قمار بزرگ گویدو (با ریسک بسیار بالا) به خوبی به نتیجه مطلوب میرسد. پایان احساسی فیلم٬ که مرا به گریه واداشت٬ فوق العاده قوی است چرا که تا انتهای فیلم نمی توانید حدس بزنید چه اتفاقی خواهد افتاد. من تا ساعتها پس از پایان فیلم٬ هنوز نمی توانستم باور کنم که چقدر استادانه این فیلم به انتها رسید.
واضح است که کاری که گویدو در فیلم می کند٬ در زندگی واقعی غیر ممکن است. این فیلم تنها استعاره ای است از تلاش یک انسان برای دوست داشتن و تمرکز بر زیبایی های زندگی٬ آن هم زمانی که به بدترین شکلی مشکلات از همه طرف هجوم آورده اند.
منبع: talentedmoron


نقد فیلم«زندگی زیباست» (روزنامه اعتماد گیلان)
نویسنده: کوروش مهیار
این فیلم به کارگردانی روبرتو بنینی، سوای از اینکه کاندیدای 50 جایزه از جشنواره های مختلف بوده و بخشی را هم از بازیگری تا موسیقی وکارگردانی و تماشگران درو کرده است، تحسین شده منتقدین سینما و بینندگان آن بوده است.
این فیلم داستان یک مرد پیشخدمت بنام گوییدوست که با خانم معلم اشراف زاده مدرسه ای با عشق آشنا و ازدواج می کند و چند سال بعد بها کودک پنج ساله شان جاشوا در جنگ جهانی دوم به اردوگاه نازی ها منتقل می شوند و مادر را از آنها جدا می کنند و لذا پدر در طول فیلمی درام کمدی و مفرح با خیسی چشمان بیننده سعی می کند تا اوضاع جنگی و پلشتی آنرا برای پسرش تحمل پذیر کند. سختی و احمقانه بودن جنگ و مرگ واعدام های آدم بزرگها را از او پنهان سازد. با حمایت از فرزندش برای او وانمود می کند که از لحظه دستگیری و در این اردوگاه مرگ، نازیها یک بازی بزرگ فرضی و هیجان انگیز برای کودکان و بزرگتر ها بوجود آورده اند تا در انتها ی این همه وقایع به نفر اول و قهرمان حوصله وتحمل جایزه بدهند. همه این محافظت های پدر از پسر برای این است که تا زیر بار حقایق تلخ از پا در نیاید و از حماقت های بزرگ آدم بزرگ ها به یاس نرسد. «مگه خوشحالی پدرت را نمی بینی. اون به تو فکر می کنه عزیزم». فراموشی عمیق ترین قسمت حافظه است. زمان بدون بازگشت می گریزد و او حتی به هنگام بردنش به پشت ساختمان اردوگاه توسط نازی ها احتمالا برای تیر باران، آنرا گرفتن جایزه تعبیر و پیروزی و افتخار را اصل زندگی یک پدر می نامد. و جاشوا در این سو صدای شلیک را جایزه ای به افتخار او می داند. از این رو است که در این فیلم کمدی لحظه های ناب در باب عظمت ایده های انسانی مهمان ما می شود. اینکه چقدر عشق به انسانها داریم و چقدر به فکر اطرافیانمان هستیم وچقدر به فکر خودمان. با چنین سبک دراماتیک کودکی پنج ساله می تواند وارد این تراژدی بوجود آمده توسط آدم بزرگها شود بی آنکه کشته شود و یا مغزش متلاشی گردد. در کنار پدری که از زمان تبعید بفکر سلامتی و ایمنی پسر و همسرش است و چندان به زندگی خود فکر نمی کند. این که چگونه عزیزان خود را از این شرایط دشوار و عجیب بوجود آمده بگذراند. از این فیلم هر کس با هر تفکری لذت خواهد برد. این ماجراها نه درجبهه های آلمان نازی و در همان زمان مشخص بلکه میتوان آنرا درهرجایی تصور کرد.. بوسنی و کوزوو و هرزه گوین عراق و افغان و امریکا... و هر جای دیگر با روش های غیر انسانی و احمقانه در پیش چشمان کودکان خندان و خانواده هایی که زیبایی زندگی را دوست دارند بوجود بیاورند. البته ربرتو بنینی کارگردان و بازیگر محبوب و مورد احترام ایتالیا بدون نمایش خشونت و وحشت اوج و ژرفای ناهنجاری را نشان می دهد. صحنه ها،موسیقی، دیالوگ ها و بازیگری و فضای فیلم بی نظیر است. مطمئنم که با دیدن آن در حالی که شاید از چشمان تر در این کمدی برخوردار شوید اما واقعا زندگی زیباست را درمی آبید و با آن همذات پنداری خواهید نمود. چرا که ذات این فیلم حافظ بیگناهان بوده و انسانیت زیادی در آن نهفته است. اینکه خوشبختی در میان بدبختی را برای کودک معنی می کند. و براستی ما هم از همین روزنامه اعتماد لعنت می فرستیم به هر چه جنگ که زندگی ها و عشق های نسل هایی را در کوران خود به خاکستر کشاند.
نویسنده: کوروش مهیار


http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2047-zendeghizibast.html




دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:30 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره فیلم جدید وودی آلن اما از زاویه‌ای متفاوت

فیلم نیمه‌ شب در پاریس ساخته فیلمساز پر آوازه آمریکایی وودی آلن این روزها بحث و واکنش‌های متفاوتی را میان منتقدان خارجی و حتی داخلی به راه انداخته است...اینکه وودی آلن به روزگار درخشانش بازگشته و یا برعکس هم محور اصلی اکثر این واکنش‌هاست. اما فارغ از تمام این بحث‌ها به فیلم از زاویه دیگری هم می‌توان نگاه کرد.


زاویه‌ای که اتفاقا به سینمای خودمان هم ربط دارد و می‌تواند خیلی از حسرت‌های همیشگی‌مان را یادآور شود و شاید هم راه حلی برای آن داشته باشد.

وودی آلن به هیچ وجه یک فیلمساز سفارشی به حساب نمی‌آید. اما به هرحال در سطوح مدیریتی فیلمسازی برخی جریانات وجود دارد که رعایت کردنشان به مفهوم سفارشی کار کردن یا خلق اثر سفارشی به حساب نمی‌آید. بلکه در کنار امتیازات ویژه‌ای که در پروسه تولید تعلق می‌گیرد، یک هدیه یا ارادتی ویژه محسوب می‌شود. نیمه شب در پاریس دقیقا همین ویژگی را دارد. به هیچ وجه نمی‌توان گفت که یک فیلم سفارشی است. نه فیلم شباهتی با آثار سفارشی دارد و نه وودی آلن شباهتی با اینگونه فیلمسازها. اما مشخص است که به جهت نگاه توریستی که وودی آلن به شهر پاریس داشته در زمان تولید به نوعی نور چشمی فرانسوی‌ها بوده است.

فیلمی با این طراوت و تازگی و با این میزان از تاثیر گذاری در مخاطب برای تماشای شهری چون پاریس دوباره این حسرت را به دلمان گذاشت که چرا ما چنین فیلمی نداشته باشیم؟ چرا یکی از شهرهای ما در یک فیلم دارای این رنگ و لعاب و طراوت و افسانه و جذابیت نباشد؟ بدون شک کمتر کسی وجود دارد که پاریس را ندیده باشد و با دیدن نیمه شب در پاریس هوس دیدن این شهر به سرش نزند و قطعا هم فرانسوی‌ها خیلی از این اتفاق ذوق زده‌اند. وودی آلن با پایتختشان کاری کرده که تصورش را هم نمی‌کردند. قصه‌ای که وودی آلن برای ما تعریف می‌کند و البته تصاویری که داریوش خنجی نشانمان می‌دهد جلوه‌ای اسطوره‌ای به این شهر بخشیده است. حال کارکرد اینگونه آثار را در هر حوزه‌ای که می‌خواهید بگنجانید و بررسی کنید. قطعا جواب می‌دهد. از گسترش صنعت توریسم بگیرید تا به کمال رساندن سینمای شهری و جذابیت‌های سینمایی و حتی به نوعی مبارزه با آن چیزی که نامش را ایران هراسی گذاشته‌اند و در حال تبلیغش در جهان هستند.

البته ناگفته نماند که ما هم در زمینه سینمای شهری آثار موفقی داشته‌ایم. اما در آن‌ها بیشتر به مقوله بافت تاریخی و هنری توجه شده است و بس. یعنی میل و اشتیاق من تهرانی، فرانسوی، ژاپنی و غیره را برای سفر به آن‌جا و یا تحسین و شناخت از آن موقعیت جغرافیایی به هیچ وجه برنمی‌انگیزد.

نمونه دم دستی‌اش قصه‌های مجید است. هر چه از تبحر و هنر کیومرث پوراحمد در ثبت بافت اجتماعی، تاریخی و فرهنگی اصفهان بگویم کم گفته‌ام. کافیست به پلان‌های حرکتی اثر که در کوچه و خیابان‌های اصفهان است توجه کنید. به اینکه وقتی کاراکتر سوار بر دوچرخه در حال گذر از کوچه پس کوچه‌های اصفهان است پور احمد دوربینش را چگونه و با چه کیفیت با سوژه‌اش همراه می‌کند. یعنی بهترین تمهید ممکن سینمایی برای ثبت و به رخ کشیدن بافت کهن و اصیل شهر. حقیقتا این نوع دکوپاژ هنرمندانه است. و باز هم حقیقتا داستان‌های مجید یک تجربه تکرار نشدنی برای تک تک ماست. اما بی‌شک اثری هم نیست که کارکرد فیلمی مثل نیمه شب در پاریس را داشته باشد. این دو اثر را مقایسه نمی‌کنم که قطعا قیاس مع الفارقیست. اما چرا در این سال‌ها هیچ اثری نداشته‌ایم که جوری در دل شهر‌هایمان قصه تعریف کنند که هم خودمان کیف کنیم و هم خارجی‌ها و هم کارکرد هنری داشته باشد و هم در جذب توریست موثر باشد و در کنار همه این‌ها سینمایی هم باشد؟ یعنی بتوانیم پای خود اثر به صورت کاملا سینمایی بایستیم. اصلا در حدی باشد که در جشنواره‌های معتبر جهانی خوش بدرخشد.

شهر تهران شلوغ است و و پر است از ترافیک و درد سر. اما گمان نمی‌کنم شهر شیراز خیلی کمتر از پاریس نویسنده داشته باشد و یا آسمانش آبی نباشد و شب‌هایش دلربا. اما تا به حال یک فیلم درست و حسابی ندیده‌ایم که فیلمسازش جرات داشته باشد دوربینش را به آنجا برده و قصه را در دل کوچه و خیابان‌هایش تعریف کند. نویسنده‌هایش را از دل مقبره‌هایشان بیرون بکشد و فخر فروشی کند.

اگر کشوری بودیم که هیچکدام از این‌ها را نداشتیم حسرتی هم نمی‌خوردیم. اما وقتی فرهنگ و تاریخ و معماری و نویسنده و هزار چیز غنی دیگر داریم پس چرا ما نیمه شب در شیراز نداشته باشیم؟ چرا ما اینگونه به خودمان افتخار نکنیم؟

و متاسفانه همین الان که کانال‌های تلویزیونی را بالا و پایین کنید به مستند‌ها و برنامه‌هایی برمی‌خورید که با هدف کاهش سفرهای توریستی به شهرهای بی‌هویتی نظیر دبی و یا آنتالیا ساخته شده‌اند. اما دریغ از یک هزارم درصد تاثیر. تا وقتی که نتوانیم از دل شهرهایمان قصه و خاطره و هویت بیرون بکشیم این برنامه‌ها و مصاحبه با فریب خوردگان و کسانی که از بی‌هویتی این شهرها سخن می‌گویند هیچ ثمری نخواهد داشت.

تهران امروز


http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/1775-woodyalen.html



دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:28 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

نگاهی به فیلم «بعضی ها داغش را دوست دارند»

کارگردان: بیلی وایلدر
فیلمنامه: وایلدر، ال ای دایموند – بر مبنای رُمانی نوشته رابرت تورن و م.دوگان
فیلمبردار: چارلز لانگ
موسیقی: آدولف دویچ
بازیگران: جک لمون، مرلین مونرو، تونی کورتیس، جٌرج رافت، پت اوبراین ...
ساخت آمریکا،سیاه و سفید، 122 دقیقه، 1959.

خلاصه داستان: دو نوازنده موسیقی جاز به طور اتفاقی شاهد قتل عام روز سن والنتاین می شوند و سپس برای فرار از چنگ گانگسترها مجبور می شوند تغییر قیافه بدهند و...
 
در میان کارگردانان بزرگ تاریخ سینما، "بیلی وایلدر" برای علاقه مندان سینما یکی از محبوبترین و عزیزترین شخصیت هاست. "وایلدر" نیازی به معرفی ندارد و آثارش به حد کافی معروف هستند و دیده شده اند. شخصیت های آثار "وایلدر" از به یادماندنی ترین شخصیت های سینمایی هستند و دیالوگ های او همواره بر سر زبان هاست. وی با خلق آثاری ناب و ارزشمند، بهترین لحظات را برای مخاطبان اش به ارمغان آورد. فیلم های قدرتمندی همچون: «غرامت مضاعف»1944، «تعطیلی از دست رفته»1945، از فیلم های شاخص سال های آغازین فیلمسازی "وایلدر" بودند که می توان آنها را نقطه عطفی در سینمای هاللیود دانست. «سانست بولوارد»1950 شاهکاری است که هنوز هم بحث روز سینما و ستارگان سینماست. «بازداشتگاه 17»، «بعضی ها داغش را دوست دارند»1959، «آپارتمان»1960، «ایرماخوشگله»1963 ، برخی دیگر از آثار کارنامه طلایی و پُربار او هستند که از پُرفروش ترین فیلم های تاریخ سینمای آمریکا نیز محسوب می شوند. این آثار به طور مستقیم یا کنایی بازتاب فرازونشیب های زنده گی، شخصیت ،رویاها و کابوس های  خود اوست. اما نکته قابل توجه ی که در زنده گی سینمایی "وایلدر" حائذ اهمیت است، آشنایی و دوستی او با "چارلز براکت" فیلمنامه نویس توانای آن روزهای هالیوود است که آغاز این دوستی از سال 1938 بود و سپس بعد از اتمام همکاری آنها، دوستی با فیلمنامه نویس بزرگ و قدرتمند دیگری به نام "ال ای دایموند" جای خالی 'براکت" را پُر کرد. در واقع حضور این دو فیلمنامه نویس را می توان مهمترین اتفاق زنده گی سینمایی "وایلدر" دانست.

اما یکی از مشهورترین فیلم های "وایلدر"، «بعضی ها داغش را دوست دارند» به سال 1959 است که علاوه بر این، از بهترین کُمدی های تاریخ سینما نیز محسوب می شود. «بعضی ها...» اثری کاملا رضایت بخش است که دوساعت بیننده را با شوخی ها و نکته سنجی هایی که "وایلدر" و همکار فیلمنامه نویس اش "دایموند" آنها را خلق کرده اند، سرگرم می سازد. اما فیلم "وایلدر" تنها فیلمی برای سرگرم کردن مخاطب نیست و جدای از این، به یک دوره مهم از گذشته کشور آمریکا نیز می پردازد و از این رو به همت "وایلدر" دهه 1920 کاملا پُرخروش جلوه می کند. او با بهره گیری از گانگسترها، موسیقی جاز و نوشیدنی هایی که به طور مخفی استفاده می شوند و یاآور دوران منع خریدوفروش آنهاست به این مهم دست پیدا می کند.

در واقع می توان گفت موفقیت «بعضی ها داغش را دوست دارند» به علت مچ شدن پیش زمینه طنز فیلم (تغییر قیافه دو مرد به شکل زنانه) و خشونت پس زمینه فیلم (تعقیب توسط گانگسترها) است که به طنز فوق العاده فیلم انرژی و هیجان خاصی بخشیده است. طنز فیلم از ابتدا تا به انتها یکسان می ماند. فیلم با یک نمای تعقیب و گریز بین پلیس و گانگسترها شروع می شود. گانگسترها یک محموله را با خود حمل می کنند که ابتدا به نظر می رسد محموله ای بسیار ارزشمند است که با برخورد گلوله های پلیس به محموله، معلوم می شود که بطری نوشیدنی های الکلی است. در صحنه ای دیگر از فیلم که دو نوازنده موسیقی جاز "جو" با بازی "تونی کورتیس" و "جری" با بازی "جک لمون" که به طور ناخواسته ای شاهد قتل عام روز سن والنتین می شوند، گانگسترها متوجه حضور آنها می شوند و دو نوازنده برای فرار از شیکاکو به فلوریدا خود را در هیبت زنانه در یک گروه نوازنده موسیقی که تمامی اعضای آن زن هستند جا می زنند. فیلم و طنز آن زمانی به اوج خود می رسد که مضمون بقا برای ادامه زندگی و نجات یافتن رُخ می نماید. "جو" زمانی که قصد دارد خود را به اعضای گروه نوازنده معرفی کند می گوید: (ما دختران جدید هستیم) و "جری" با نگاه و لحنی طنزآمیز می افزاید: (خیلی جدید). "جری" ابتدا و هنگامی که به اجبار تغییر قیافه می دهد کاملا از نحوه جدید زنده گی اش ناراضی است و مُدام با خود می گوید: (من دخترم، من دخترم،کاش مُرده بودم) اما پس از مدتی که در این وضعیت می ماند و هنگامی که مردی عیاش و میلیونر به او دل می بندد و خود را در شرایط بهتری می بیند، تقریبا از وضعیت بدلی تازه خود لذت می برد و بر خلاف گذشته مُدام با خود می گوید: (من مردم، من مردم، کاش مُرده بودم). "جو" نیز در هیبت جدیدش به خواننده گروه 'شوگر" با بازی 'مرلین مونرو" دل می بندد. او با قیافه ای دیگر خود را به صورت میلیونری ضعیف و ناتوان به "شوگر" معرفی می کند. در صحنه ای از فیلم جایی که "جو" برای ملاقات "شوگر" سر قرار می رود، فراموش می کند که گوشواره هایش را در بیاورد و یا هنگامی که "شوگر" را سوار بر قایقی می کند که به دروغ آن را از آن خود می خواند، قایق را به صورت دنده عقب می راند، او قادر به راندن قایق نیست و به «شوگر» می گوید که من عادت دارم دنده عقب برانم. شخصیت "شوگر" (مرلین مونرو) نیز در نقش زنی معتاد که قربانی مسائل اجتماعی است به بهترین شکل ممکن ظاهر می شود.  در پایان فیلم، نوازندگان بار دیگر گرفتار گانگسترها می شوند و مورد تعقیب آنان قرار می گیرند، اما اینبار "جو"، "شوگر" را به دنبال خود می کشاند، او حتی زنده گی خود را به خاطر «شوگر» به خطر می اندازد تا از او عذرخواهی کند و این در حالی است که او هنوز کلاه گیس مصنوعی اش را بر سر دارد. به نظر می رسد که تجربه زنده گی جدید برای "جو" بسیار موثر بوده است و او مصمم می شود در رابطه خود با دیگران تجدید نظر کند. "شوگر" نیز در مواجه با شرایط «جو» منطقی برخورد می کند و به دنبال "جو" راه می افتد. "جری" نیز که با بدشانسی مواجه شده تلاش می کند که به مرد میلیونر شرایط را توضیح بدهد و به او بفهماند که ازدواج با او غیرممکن است، اما هر بار با یک جواب دندان شکن برخورد می کند. حتی زمانی که کلاه گیس خود را برمی دارد و به مرد میلیونر می گوید: (هی تو نمی دونی من کی هستم) و مرد میلیونر با خونسردی کامل آن جمله خیلی معروف را می گوید که: (هیچ /*کس کامل نیست!) یک پایان بی نقص و فوق العاده با جمله ای کامل که به تاریخ سینما می پیوندد.

یکی از جالب ترین ویژه گی های فیلم «بعضی ها داغش را دوست دارند» ریتم و آهنگ سریع آن است که "وایلدر" آن را با مهارت تمام به پیش می برد. فیلم لحظه ای نمی ایستد و سریع تر از آنچه که فکرش را کنیم به پایان می رسد به گونه ای که بیننده فرصت زیادی برای استراحت پیدا نمی کند. یکی دیگر از ویژگی های مهم فیلم، استفاده فراوان از کلام و شوخی های زیرکانه است که به همت، دقت و تلاش همه جانبه "وایلدر" و فیلمنامه نویس اش "دایموند" به یک نقطه قوت تبدیل می شود و به استحکام ساختمان فیلمنامه و ارزش دیالوگ می انجامد. اما اعتبار فیلم "وایلدر" صرفا وابسته به دیالوگ و شوخی ها نیست، چون که او موفق می شود که ارزش کلام را تا سطح تصویر بالا بکشد و ثابت کند که کلام و زبان استفاده شده در فیلم ارزش کمتری از تصاویر ندارند. شوخی های کلامی بسیار زیبا و شیرین  که در سراسر فیلم «بعضی ها داغش را دوست دارند» موج می زند پایاپای تصاویر حرکت می کنند. همچنین فیلم دارای ساختار منطقی محکمی است، با اینکه فیلم هر چه روبه جلو می رود دیوانه وار تر می شود ولی ساختار فیلم تزلزل نمی یابد و منطقی می ماند. زمانی که نوازندگان از شیکاگو می گریزند، تماشاگر فکر می کند که از ماجرای روز سن والنتین و شهر شیکاگو دور شده است، اما فیلم با یک اشاره کوچک ذهن تماشاگر را به واقعیت و ماجرای گذشته برمی گرداند؛ به طور مثال نمای کوتاهی از سوراخ های گلوله روی ساز "جری" کاملا به این موضوع اشاره می کند. از طرفی دیگر فیلم یادآور فیلم های گذشته است. شخصیت های گانگستر فیلم، مخصوصا کاراکتر رئیس گانگسترها با بازی "جٌرج رافت" و حتی نوع فیلمبرداری فیلم، حس فیلم های گانگستری و فضای آن دوران را به شکل مطلوبی انتقال می دهد.

«بعضی ها داغش را دوست دارند» را می توان به عنوان یکی از بهترین طنزهایی که تاکنون پرده سینما به خود دیده است نام برد. یک اثر استثنایی  با شخصیت هایی دوست داشتنی و سرشار از لحظات زیبا و هیجان انگیز که در هر زمانی تماشای آن تازه گی دارد. این اثری است که هیچگاه از مُد نمی افتد، اثری که محصول ذهن خلاق یک هنرمند تمام عیار است. "بیلی وایلدر" یک ویژه گی نادر است، یکی ویژه گی که دیگر هیچگاه تکرار نمی شود.



http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/1362-somelikeithot.html




دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:26 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

نقد و بررسی فیلم The Campaign (مبارزه انتخاباتی) ساخته جی روچ

آیا این زیاده خواهی است که دوست داشته باشیم فیلم تبلیغاتی «مبارزه انتخاباتی»، زیرکانه و جدی نباشد؟ بی خیال. ویل فرل و زاک گالیفیاناکیس بازیگران باهوش و فهیمی هستند که در فیلم ها نقاب دلقک را می زنند. در یک سال انتخاباتی چه کسی بهتر از این بازیگران یا چه چیزی بهتر از خنده های ناگهانی می تواند این خرابکاری های اخیر جریان های سیاسی را ضایع کند؟campaign

 

منتقد: پیتر تراورس - رولینگ استون : اما فیلمسازان این فیلم مثل اکثر سیاستمداران ترجیح داده اند از مخاطبان رای مثبت بگیرند به جای اینکه باعث ناراحتی آن ها شوند. فرل و گالیفیاناکیس مغزتان را متلاشی می کنند. تضمین می دهم. آیا بیراه است اگر ازشان انتظار بیشتری داشته باشیم؟ فیلم، مردم رای دهنده در کارولینای شمالی را به چالش می کشد: دوباره کام برادی (با بازی فرل) را انتخاب کنید! که یک دموکرات با موهای مدل جان ادواردز و رسوایی های جنسی و فراز و نشیب های بسیار است. یا به مارتی هاگینز (با بازی گالیفیاناکیس) رای دهید که یک مدیر گردشگری محلی بدون هیچ پیشینه سیاسی است. یک رقابت درست و حسابی! اما «مبارزه انتخاباتی» به کارگردانی جی روچ و با فیلمنامه ای بدون تمرکز به نوسندگی کریس هنشی و شاون هارول اصلا نتوانسته به خوبی این فرایند انتخاباتی مسموم و فاسد را که هر روز هم به شدت آن افزوده می شود، به چالش کشد.

 

مباررزه انتخاباتی درجه R گرفته است. آن هم بیشتر به خاطر جک های کثیف و بد دهانی بچه های مارتی. فیلم ساده ای است و خیلی پایین تر از سطح کارگردان باهوشی چون روچ است که تا به حال دو بار برای فیلم های «باز شماری» و «تغییر بازی» نامزده جایزه امی شده است. متاسفانه مهارت ترکیب طنز با هجو این بار از او سلب شده است.

 

یک صحنه تیپیکال هم که در اینگونه فیلم ها می بینیم، آن جایی است که در سکانسی به صورت اسلوموشن ،«کام» می خواهد «مارتی» را بپیچاند و به طور تصادفی یک بچه را ناکار می کند. همه فیلم مسخره بازی های احمقانه است که از استعداد فرل در سوتی دادن و شوخی های کلامی استفاده می کند و او هم یک کپی از خودش در برنامه تلویزیونی اس ان ال ارائه می دهد. مارتی هم یک انسان خوب و ساده و صادق است که به یک انتقام جوی فاسد تبدیل می شود و گالیفیاناکیس در این نقش، خودش به عنوان کاراکتر «سث» را که برای بازی های کمدی خود اختراع کرده بود، تکرار می کند. هیچ چیز جدیدی در فیلم وجود ندارد و آدم را مایوس می کند.

 

برادران ماچ( با بازی دان آیکروید و جان لیتگو) دو سهامدار پرقدرت میلیاردر هستند که توطئه چینی می کنند و کارگران چینی ارزان را در کارولینای شمالی به کار می گیرند و فیلم در قالب این دو برادر به عنصر طنز توجه می کند، اما شوخی های فیلم هرگز عمیق نمی شود و فیلمسازان باید می دانستند که اگر یک نوزاد بی دندان کسی را گاز بگیرد، هیچ ردی باقی نمی ماند. فقط انرژی تمام نشدنی فرل و گالیفیاناکیس است که شما را تا آخر با فیلم نگه می دارد.

 

مترجم: شبنم سید مجیدی /  نقد فارسی
http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2580-the-campaign.html


دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:24 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره فیلم کمدی Wanderlust با بازی جنیفر آنیستون و پل راد

کتاب سینما/ میترا عرفانی: لیندا و جرج  که زوجی بلند پرواز هستند برای نیل به اهداف بزرگشان ،آتلانتا را به مقصد نیویورک ترک می گویند  . آنها در بدو ورودشان متوجه می شوند زندگی در نیویورک چندان هم ساده نیست . با این وجود با تمام پس اندازی که دارند برای خود یک استودیو آپارتمان بیست متری دست و پا می کنند و مستقر می شوند. لیندا که یک فیلمساز است به کمپانی ای می رود و فیلمش را به نمایش می گذارد اما از کارش استقبال نمی شود. wanderlust1

همزمان جرج برای شروع کارش به کمپانی می رود ولی رئیس کمپانی که ظاهرا مشکل قانونی پیدا کرده دستگیر می شود. لیندا و جرج که هر دو بیکار شده اند تصمیم می گیرند به آتلانتا بازگردند . آنها در راه بازگشت شان  با مردی برهنه در جنگل مواجه می شوند و تصادف می کنند . مرد (وین)  که آدم بدی به نظر نمی رسد آن دو را به خانه اش می برد . آنها نیمه های شب متوجه ی سر و صدایی می شوند و می فهمند در آن خانه جشنی بر پاست . جرج و لیندا پس از توضیحاتی که از هر کدام از حضار دریافت می کنند در می یابند که آنها اعضای یک گروه هستند که در مزرعه ای اشتراکی کنار هم زندگی می کنند . رهبری گروه را مردی جوان به نام (ست )   بر عهده دارد . پدر ست مالک آن مزرعه است و ادعا می کند که با چند تن از دوستانش در جوانی این زمین را خریداری کرده اما همه به غیر از او فوت کرده اند . 

 جرج و لیندا شب خوبی را کنار آنها سپری می کنند . ست  پیشنهاد می دهد تا به آنها بپیوندند اما آنها نمی پذیرند و فردا صبح پس از تعمییر ماشین راهی آتلانتا می شوند . آنها به خانه ی برادر جرج می روند و بنا می شود که جرج به عنوان کارمند برادرش در شرکت وی کار کند . جرج که شرایط سختی را از سر گذرانده ، تحمل توهین ها و تحقیر های برادرش را ندارد و پس از یک مشاجره و درگیری همراه  لیندا از خانه ی او بیرون می زنند و نزد دوستان جدید شان باز می گردند . 
لیندا با جرج توافق می کند که تنها یک هفته در مکان جدید بمانند . او رفتارهای گروه را کاملا عجیب می داند و می گوید نمی تواند خودش را با آنها وفق دهد . آنها در همه چیز با هم شراکت دارند و فضای خصوصی برایشان مفهومی ندارد .  روابط شان کاملا آزاد است و فقط غذای ارگانیک مصرف می کنند . 
کم کم و به مرور زمان لیندا خودش را با گروه تطبیق می دهد و از فضای موجود لذت می برد . برعکس او جرج هر روز با چیزهای جدیدی روبرو می شود که نمی تواند با آن کنار بیاید . در این میان ست سر دسته ی گروه تلاش می کند خودش را به لیندا نزدیک کند . در همین فاصله کار جرج در شرکتش در نیویورک جفت و جور می شود و جرج با خوشحالی به لیندا می گوید که می توانند به نیویورک بازگردند اما لیندا که تازه به محیط جدید خو کرده راضی نمی شود . جرج لیندا را رها کرده و از آنجا می رود . ست که دلباخته ی لیندا شده سندهای مزرعه را از بین می برد و در ازایش از تاجری که می خواهد آنجا را تبدیل به یک کازینو کند پول می گیرد تا با لیندا فرار کند . 
لیندا دلش برای جرج تنگ می شود و جرج پس از چند روز برای بردن لیندا بر می گردد و با ست که تلاش می کند مانع رفتن لیندا شود درگیر می شود . عاقبت دست ست رو می شود و لیندا با همسرش به نیویورک باز می گردد .  
نقد فیلم : Wanderlust2
فیلم علاقمند به سیاحت ساخته ی دیوید واین نه تنها یک فیلم جالب و سرگرم کننده و سرشار از لحظات کمیک است بلکه سعی دارد با نگاهی تند و تیز به نقد و هجو جامعه ی کمونیستی بپردازد . گرچه او تنها کارگردانی نیست که با نگاهی انتقادی جامعه ی کمونیستی را به چالش می کشد و پیش از این هم  فیلمسازان دیگری در این زمینه آثار موفقی عرضه کرده اند ، اما شاید لحن طنازانه ی فیلم در اقبال آن بی تاثیر نبوده است . 
دیوید واین با مطرح کردن مشکل بزرگ جوامع کمونیستی که همانا نداشتن فضای خصوصی و مالکیت است ، دوباره مخاطب را درگیر موضوعی می کند که گر چه قدمتش به پیش از انقلاب اکتبر1917 بر می گردد، اما هنوز کشورهایی هستند که طبق این الگوی شکست خورده ی حکومتی اداره می شوند . 
کارگردان ابتدا چشم انداز دلفریب مزرعه ی اشتراکی را از زاویه دید کارکترهای اصلی فیلم به تصویر می کشد . این دور نمای فریبنده و واهی از زندگی اشتراکی تنها با قرار گرفتن پرسوناژها در موقعییت است که آن سوی دیگر چهره اش را آشکار می کند . جرج و لیندا در ابتدا تحت تاثیر زندگی بی قید و بند گروه ، شیفته ی این نوع زندگی می شوند اما با گذشت زمان در می یابند که این آزادی خودش آنها را محصور می کند و گاهی در معذوریت قرارشان می دهد . جرج که زودتر از لیندا از این وضعییت به ستوه آمده در چند جمله ی ساده اعتراض خود را بیان می کند . ( دلم می خواهد راحت دوش بگیرم . وسایلم را باکسی قسمت نکنم و گوشت بخورم ) 
این چند جمله ی به ظاهر ساده و مضحک حقوق از دست رفته ی مردمی را یادآوری می کند که  گرفتار توتالیتاریسم هستند و از داشتن آزادی فردی محرومند . (ست ) نماینده ی رهبران مستبد و خودخواهی ست که ظاهری فریبنده دارند و وقتی پای منافع شخصی شان در میان باشد براحتی ملتی را قربانی خود و اهداف شان می کنند . (وین ) نماینده ی هنرمندانی ست که با وجود حضور در این سیستم با پشتکار و تلاش موفق به کسب شهرت جهانی می شوند .
گذشته از تحلیل های سیاسی و اجتماعی که در زیر لایه های متن فیلمنامه موجود است ، فیلم به سادگی با هر نوع مخاطبی ارتباط برقرار می کند . از گزافه گویی و پیچیده گی به دور است و ریتمی و تمپوی مناسب ژانر کمیک را داراست . 
فیلمنامه از الگوی کلاسیک پیروی می کند که به فراخور مضمون و سبک فیلم کاملا همگون و سازگار است . شخصیت پردازی کارکترهای اصلی به جا و دقیق است و البته باقی پرسونازها تپیکال هستند و بیشتر نماینده ی نوعی طرز تفکر محسوب می شوند .
  نوع روایت فیلم حاکی از آنست  که کارگردان بیشتر درگیر روایت  و داستان گویی به سبک آثار رایج هالیوود است تا اینکه بخواهد به جنبه ی هنری فیلم بپردازد . بنابراین سهوا یا عامدانه فیلم تماشاگر حرفه ای را که به دنبال عناصر بدیع و زیبایی شناسانه سکانس ها را دنبال می کند نا کام می گذارد . 
فیلم علاقمند به سیاحت علیرغم همه ی محاسن و کاستی ها فیلمی است که بالاخص از لحاظ محتوایی ارزش دیده شدن را دارد . 
 
نوشته میترا عرفانی خانقاهی
http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2509--wanderlust-.html


دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:22 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره کمدی درام مبتدی ها ساخته مایک میلز

متبدی فیلمی که سعی کرده شیوه روایت از نگاه اول شخص را نه برای پوشاندن ضعفهای داستان بلکه در راستای رساندن درست پیام فیلم بکار گیرد. داستانی که از زاویه دید قهرمان فیلم، الیور (با بازی Ewan McGregor) روایت میشود، نه تنها در مورد رویدادهای زمان حال اوست، بلکه تکه هایی از دو دوره زمانی دیگر را نیز شامل میشود. هرچند از لحاظ تئوریک مفهوم فلاش بک و فلاش فوروارد (گریز به گذشته و آینده) باعث ایجاد پیچیدگی و گیج شدن تماشاگر میشود؛ ولی کارگردان اثر Mike Mills با دادن از سرنخ های قابل تشخیص توانسته است این پیچیدگی را به حداقل برساند. نتیجه کار تصویری تاثیرگذار از فردی آسیب دیده و سردرگم است که معنای عشق و تعهد را به درستی در نیافته و سعی دارد با دو رابطه جدیدی که در زندگی اش برقرار میکند، این دو مفهوم را عمیقاً درک کند.beginers8

اگر رویدادهای ناخوشایند مردی38 ساله به نوعی بلوغ ذهنی یک مرد تعبیر شود، این فیلم جایی است که آن را به تصویر میکشد. الیور از لحاظ فیزیکی فردی بالغ ولی در بیان و کنترل احساساتش به خصوص در مقابل زنان ناتوان است. تا اینکه دو اتفاق وی را به سوی درکی واقع بینانه تر به زندگی سوق میدهد. مرگ پدرش، هال (با بازی Christopher Plummer) بخاطر سرطان و رابطه اش با آنا (با بازی Melanie Laurent) بازیگری فرانسوی با همان رفتارها خاص و تعهد در رابطه در مورد این قشر.

الیور که در جریان فیلم گویی بالغ میشود، هال را فردی جالب میبیند که رابطه پدر فرزندی خوبی با وی نداشته است. هال در سن 75 سالگی وقتی همسرش را از دست میدهد، جلوی پسرش اعتراف میکند که همجنسگراست. چیزی که تا قبل از این تنها همسرش از آن با اطلاع بوده است. هال بعد از آن به سرعت دوست پسری برای خود پیدا میکند و روحیه اش بسیار عوض میشود بطوریکه رابطه با فرزندش را بهتر میکند. مرگ هال الیور را با سوالات بی پاسخ بسیاری رها میکند. بعد از آن با آنا آشنا میشود و بلافاصله با او احساس صمیمیت و نزدیکی میکند، اما حس انزاوایی درونی باعث میشود که این رابطه نیز پیش از جدی شدن، ناتمام رها شود.

فیلمنامه Mills هوشمندانه، در جریان و در بعضی مواقع تا حدی کمدی ایست. طنز خفیفی که فیلم از تبدیل شدن به یک اثر خسته کننده نجات میدهد. بجز چند لحظه غیر معمول (مانند گذاشتن زیر نویس برای صحبتهای یک سگ)، باقی داستان نسبتاً سر راست است. مبتدیها تا حدی نیز فیلمی زندگی نامه است؛ شخصیت هال همان پدر Mills است و رابطه میان الیور و هال انعکاس دهنده ارتباط میان خود فیلمساز و  پدرش است. مسائل رمانتیک میان الیور و آنا هم که به اندازه رابطه قبلی سرشار از احساس است، هرچند زایده تخیل Mills است ولی تاحدی مطابق با تجربه شخصی اوست.

الیور و آنا به عنوان یک زوج شخصیتهای جالبی دارند. هردو افراد آسیب پذیری هستند که از همان ابتدا به شدت به هم علاقه مند میشوند. اولین برخوردشان در یک مهمانی است که در آن الیور با شمایل زیگموند فروید در آن ظاهر میشود و آنا مانند یک انسان لال رفتار میکند. سکانسی که میتوان آن را یکی بهترین صحنه های "عشق در نگاه اول" در سالهای اخیر دانست. سکانسی رمانتیک، خلاقانه که نشان میدهد این دو چگونه بدون دیالوگ کلامی با هم آشنا میشوند و رابطه شان را آغاز میکنند.

در ادامه Mills با بردن مدام تماشاگر به دوره های مختلف زندگی الیور، نحوه شناخت وی از خود و زندگی را نشان میدهد. روندی که تا بالغ شدنش در انتهای فیلم ادامه میابد. زندگی دوران کودکی و ارتباط با مادرش. صحنه هایی که برای اولین متوجه همجنسگرا بودن پدر و برقراری ارتباطی دوباره با وی. ابتلای پدر به سرطان و در نهایت رابطه اش با آنا (بدست آوردن او، از دست دادنش) و اینکه برای اولین بار متوجه اشتباهی که در زندگی اش کرده میشود، همه و همه تکیه های پازلی است که در ادامه داستان در کنار هم چیده میشوند.

مبتدیها داستانیست کوچک با قلبی بزرگ. شخصیت پردازی آن فوق العاده است ولی ایده آن چندان خلاقانه و ارژینال نیست. شاید به این خاطر که محیطی که الیور در آن قرار دارد جایی معمولی در جوامع مدرن امروزی است. و شاید به همین خاطر است که به سادگی میتوان با او ارتباط برقرار کرد. برای کسانی که به درامهای مبتنی بر شخصیت علاقه دارند، فیلم جذابیت بالایی دارد. تمرکز راوی داستان در بهتر نشان دادن شخصیتهاست تا توضیح محیط اطراف. زمان اکران فیلم در امریکا وسط تابستان و در میان انبوه فیلمهای حادثه ای و دنباله های پرفروش بود. فیلمی کم سر و صدا و عمیق که مخاطب میتواند با شخصیتهای آن ارتباط بهتری برقرار کند.

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4)

مترجم : بهروز آقاخانیان

http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2476-comedy.html




دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:20 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره فیلم "محافظت از شاهد به روش مده آ" ساخته تیلور پری

فیلم « محافظت از شاهد به روش ماده آ /Madea's Witness Protection» که گویا قرار بوده پیشنهادی برای جلب مخاطبین سراسری در ماه های تابستان باشد، فیلمی ست که بیش از حد سرسری و بی دقت ساخته شده و به دلیل کمبود کوچکترین شور و حال و انگیزه در ساخت آن به شدت خسته کننده از کار درآمده است. این فیلم که ساخته ی «تایلر پری/Tyler Perry» نویسنده/ کارگردان/ بازیگر پرکار هالیوود است، از فقدان ساختار و چهارچوب مناسب، انرژی لازم و رعایت ساده ترین قواعد منطقی رنج می برد.
تایلر پری در این فیلم مجدداً‌ به سراغ شخصیت ویژه اش، ماده آ - عمه خانم سن و سال دار گستاخی که هرچیزی بخواهد به زبان می آورد و علاقه ی شدیدی به اسلحه های دستی و سختگیری در تربیت دارد- می رود. در این فیلم ماده آ باید به خانواده ی حسابداری به نام جورج نیدلمن (یوجین لیوی/ Eugene Levy) پناه دهد. جورج در تحقیقات پلیس بر روی یک پرونده ی کلاهبرداری در قالب سرمایه گذاری در بورس سهام،‌ درگیر شده است.

madea2012


 

تایلر پری گفته است که شبی سر میز شام با همراهانش درباره ی این موضوع حرف می زده که اگر«Bernie Madoff» (کلاهبردار مشهور آمریکایی) زیرنظر ماده آ تحت حبس خانگی قرار می گرفت، چه اتفاقی می افتاد و ایده ی این فیلم هم از همانجا شکل گرفته اشت. اما وقتی پری تصمیم گرفت تا شخصیت لیوی را به شکل یک آدم بیچاره و بی تقصیر که دست از پا خطا نکرده تصویر کند، از جذابیت بالقوه ی پیش زمینه ی داستان کاسته شد. با وجود اینکه برای جذب تماشاگران در تبلیغات فیلم روی سفر ماده آ به نیویورک تمرکز زیادی صورت گرفته است، این موضوع تنها چند دقیقه از طول داستان را که در جورجیا می گذرد (و همانجا فیلمبرداری شده) به خود اختصاص داده است. سکانس طولانی ای که رد شدن ماده آ از میان سیستم های امنیتی فرودگاه را نمایش می دهد شبیه است به طنز های کلامی کمدین هایی که در اجراهای روی صحنه با شوخی هایی که حول محور فرودگاه و مسائل مربوط به آن می گذرد، سعی در خنداندن تماشاگران دارند.

یک مشکل دیگر این است که خط داستانی اصلی فیلم « محافظت از شاهد» - اینکه خانواده ی لیوی تحت تعقیب خانواده ای از معترضین خشمگین به نام مالون قرار می گیرند - در نهایت بی آنکه به نتیجه برسد رها می شود. در ضمن، اصلاً چه دلیلی دارد که پیگرد کنندگان قانونی در آتلانتا پرونده ای مربوط به وال استریت و جرمی را که مربوط به اتحادیه های صنفی نیویورک است دنبال کنند؟ با وجود حسابداری به نام نیدل من و بانکداری به نام گلدبرگ، امکان دارد بیننده ها فرض کنند فیلم می خواهد به روابط میان آفریقایی - آمریکایی ها و یهودیان بپردازد، اما اینطور که به نظر می رسد چنین موضوعی بیش از آن مسئولیت پذیری لازم دارد که پری در پی پرداختن به آن باشد. در هم و برهم بودن کلی فیلم نشانه ی این است که شاید برنامه ی تولید فیلم عجولانه و فشرده ی پری - فیلم قبلی او «Tyler Perry's Good Deeds» همین فوریه ی گذشته اکران شد - او را با شکست مواجه کرده است. «تام آرنولد/Tom Arnold» در ابتدای داستان به عنوان رئیس فاسد لیوی در فیلم حضور پیدا می کند اما در ادامه ی فیلم دیگر اثری از او نیست تا با مجازات اعمال ناشایست خود روبرو شود. «مارلا گیبس/Marla Gibbs» هم به همین شکل محو شده است.

در این فیلم اشاره می شود که یکی از شخصیت هایی که در اکثر فیلم های پری حضور دارد، پدر واقعی لیوی است اما این نکته هم در پرده ی ابهام باقی می ماند و تنها در برداشت های اضافی در تیتراژ پایانی فیلم مجدداً به آن اشاره می شود. تکه های طنزی که در تریلر فیلم وجود دارند هم تنها در این تصاویر پایانی دیده می شوند. برای افرادی که برای اولین بار پای به دنیای طنز آمیز این فیلمساز می گذارند، «محافظت از شاهد» معرفی نامه ی فاجعه ای خواهد بود. ممکن است شخصیت های دنیای تایلر پری جذابیت کمی داشته باشند، اما با این حال در فیلم های قبلی که پردازش آنها بهتر بوده، جذابیت خاص خود را داشته اند.

مترجم: الهام بای


http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2463-filme.html



دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:19 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

نقد و بررسی فیلم Take This Waltz ساخته سارا پولی

میشل ویلیامز در نقش زنی متاهل ظاهر می شود که عاشق زندگی خود و شوهر اش می باشد. اما روزی همسایه ای جدید به زندگی این زن ووارد می شود و  رابطه ای بیش از حد نزدیک بین ویلیامز و همسایه شکل می گیرد.takeaway

جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4) 

احتمالاً «میشل ویلیامز/Michelle Williams» علاقه دارد در فیلم هایی بازی کند که به رابطه های غم انگیز می پردازند. درست است که «Take This Waltz» به هیچ وجه به اندازه ی «ولنتاین غمگین/Blue Valentine» ناراحت کننده نیست، اما به هر حال در پیشبرد داستان عاشقانه ی خود از قواعد حاکم در هالیوود پیروی نمی کند. در عین اینکه داستان اصلی فیلم در بعضی نقاط از تمهیدات از پیش تعبیه شده آسیب می بیند، سه شخصیت اصلی فیلم فوق العاده انسانی تصویر شده اند و کوچکترین حالت تصنعی در هیچ کدام از آنها دیده نمی شود. آنها بر خلاف میل خود در مثلث عاشقانه ای گیر افتاده اند که نتیجه ای جز ناراحتی و رنج از آن حاصل نمی شود. «Take This Waltz» در دقایق پایانی خود مسیر اشتباهی در پیش می گیرد و سعی می کند با روشی شتابزده و عجیب درونمایه ی مرکزی خود را با تکرار صحنه های مربوط به آن، در ذهن مخاطب جا بی اندازد. اما واقع نگری و صداقتی که فیلم در به نمایش گذاشتن احساسات شخصیت ها به خرج می دهد، باعث می شود بتوانیم کاستی های بسیار آن را ببخشیم.
چند سال پیش، دختری را می شناختم که به قسمت به اصطلاح "ماه عسل" روابط عاشقانه معتاد شده بود. او عاشق روزهای اول رابطه با یک دوست پسر جدید بود که شور و اشتیاق و میل به کشف یکدیگر در آنها موج می زند و واقعاً هیجان انگیزند. اما به مرور زمان، مهم نبود که طرف مقابل چقدر از خود گذشته و عاشق باشد، این زن جوان حوصله اش سر می رفت و مجدداً به دنبال شخص دیگری می گشت. «Take This Waltz» گزارشی تفسیری ست از فراگیری این نوع رفتار. ما انسان ها نسبت به چیزهای تازه و جذاب اشتیاق داریم. با این وجود همین که آنها را به دست آوردیم و مدتی با آنها سرگرم بودیم، به نظرمان کهنه و تکراری می شوند و میل به چیزهای تازه مجدداً در وجودمان سر برمی آورد. این فیلم درباره ی سختی مقاومت دربرابر وسوسه ها و غم احتمالاً شدیدتر حاصل از تسلیم شدن در برابر آنها سخن می گوید.
مارگوت (میشل ویلیامز) زن متأهلی است که از زندگی مشترک خود راضی است و در خانه ی کوچکی در تورنتو زندگی می کند. تنها گله ای که از شوهرش لو (ست روگان/ Seth Rogan) دارد این است که به خاطر آماده سازی کتاب آشپزی اش،‌ وقت زیادی را در آشپزخانه صرف درست کردن غذاهای مرغ دار می کند. پنج سال از ازدواج آنها می گذرد و با وجود اینکه علاقه ی شدیدی به هم دارند (این موضوع در بازی های مشترکشان مشخص است) میل جنسی میان آنها وجود ندارد. نویسنده و کارگردان اثر «سارا پُلی/Sarah Polley » در ترسیم خوشی های خانگی آنها به عنوان زندگی روزمره در پرتو عشقی افلاطونی (فارغ از میل جنسی) دقت و وسواس زیادی به خرج می دهد.
همسایه ی جدیدی به نام دنیل (لوک کربی/Luke Kirby) وارد داستان می شود. حالت دوستانه و شخصیت خوش مشرب او مانند آهن ربا مارگوت را جذب خود می کند، زنی را که ترس، احساس ناامنی و نیاز و خواسته های زیادی درون خود پنهان دارد. او با دنیل خوش و بش می کند و گفتگو های "معصومانه" ی آنها با جملات دنیل در وصف صحنه ی معاشقه ی خیالی آن دو (در صورتیکه مارگوت اجازه ی آن را بدهد) به صورتی خطرناک به مرز روابط نامشروع نزدیک می شود. اما خب، البته که مارگوت اجازه ی اینکار را نمی دهد. چون او متأهل است، شوهرش را دوست دارد و طاقت ندارد ببیند رابطه ی نامشروع اش چه دردی را بر شوهرش تحمیل می کند. اما مقاومت در برابر وسوسه آن را از بین نمی برد. در حقیقت، آتش آن را تندتر می کند. در نهایت مارگوت و دنیل در وضعیتی رقت انگیز قرار می گیرند و حس می کنند گیر افتاده اند.
بازی خوب بازیگران نقش زیادی در باورپذیر کردن داستان دارد، چون چیزهای زیادی در داستان وجود دارد که تنها در دنیای سینما اتفاق می افتد. واضح ترین این موارد مربوط به نحوه ی آشنایی مارگوت و دنیل است، اما تنها این یک مورد نیست. میشل ویلیامز مثل همیشه فوق العاده بازی می کند. اون شخصیت ترک برداشته ی مارگوت را به خوبی درک کرده و آن را پرورش می دهد. ویژگی شخصیت مارگوت به رابطه ی نامشروع او محدود نمی شود، او زنی ست که میان ترس ها و نیاز های خود به دام افتاده و نمی تواند به هیچ کدام چیره شود. (البته شاید بعضی ها بگویند حتی اگر رابطه ی جنسی را ندیده بگیریم، سایر برخوردهای میان او و دنیل نیز حالتی نامناسب و خلاف عرف پیدا می کنند).
مارگوت تنها در لحظاتی لبخند می زند و می خندد که بتواند درون آن لحظه غرق شود، باقی اوقات آدمی کمرو و عبوس است. ست روگان در نقش لو،‌ استعداد ذاتی خود در نمایش حماقت طنزآمیز را کنار می گذارد و این نقش را با جدیت ایفا می کند. لو همان لحظه ی اول به دل بیننده می نشیند و خصوصیات کلیشه ای مرد دوم در فیلم های عاشقانه را ندارد. لوک کربی هم به همین اندازه تأثیرگذار عمل می کند و چیزی بیش از جذابیت ظاهری به نمایش می گذارد. دنیل مارگوت را دوست دارد اما مهم تر از آن، برای او احترام قائل است. و در نهایت با «سارا سیلورمن/ Sarah Silverman» در نقش دوست مارگوت و خواهر شوهرش روبرو می شویم که به خوبی از حضور او استفاده نشده است. شخصیت سیلور من، زنی که سابقاً‌ به الکل معتاد بوده و حالا به اولین سالگرد پاک بودن اش نزدیک می شود، آنقدر جذابیت دارد که ارزش یک فیلم جدا را داشته باشد.

وقتی به کارنامه ی حرفه ای سارا پُلی توجه کنیم (که شامل بازی در فیلم های برجسته ای مانند « Secret Life of Words و کارگردانی فیلم «Away from Her» می شود) نباید متعجب شویم که در فیلم «Take This Waltz» برای پرداخت به موقعیتی رایج و آشنا، روشی خارج از عرف و قراردادهای همیشگی در پیش گرفته شده است. در هالیوود شیوه ی متعارف این است که ملودرام داستان بزرگنمایی شود و فیلم بر جذبه ی میان بازیگران تکیه داشته باشد. اما پُلی بر خلاف آنها پیش می رود و تأکید را از روی داستان برمی دارد تا بتواند شخصیت ها را بهتر پرورش دهد. او صرفاً به دنبال قصه گویی نیست. در آخر بگویم که نکته ی مهم فیلم «Take This Waltz» این نیست که مارگوت در نهایت با کدام یک از این دو مرد می ماند، بلکه این است که آیا شخصیت او رشد خواهد کرد یا خیر. در صحنه های آخر فیلم این سؤال به روشنی پاسخ داده می شود.

مترجم: الهام بای


http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2446--take-this-waltz-.html



دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:18 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره فیلم کمدی "تجدید دیدار آمریکایی" ساخته جان هارویتز

دنباله ای برای سری فیلم های معروف شیرینی آمریکایی. داستان این قسمت (چهارمین سری) از جایی آغاز می شود که دوستان دبیرستانی سابق،  اکنون در اوایل سی سالگی خود هستند. آنها تصمیم می گیرند که باری دیگر، همدیگر را در شهر زادگاه خود ملاقات کنند که ..americanreun

راجر ایبرت: یعنی واقعاً مادرِ استیفلر تمام این 13 سال گذشته را توی اتاق خود در طبقه ی بالای خانه گذرانده، روی صندلی راحتی اش لم داده، هر از گاهی رژلب صورتی رنگش را پررنگ کرده و منتظر مانده تا یکی از دوستان پسرش وارد خانه اش شوند؟ کم کم دارم برای این زن که مانند شمایل بسیاری از مادرهای آمریکایی ست نگران می شوم. وقتی اولین بار در فیلم «شیرینی آمریکایی/ American Pie» ظاهر شد، از آن زن های بلوند و جذابی بود که حسابی به ظاهر خود می رسند. این بار وقتی پسرش در طبقه ی پایین خانه میهمانی می گیرد و او هنوز هم ظاهر و رفتار سابقش را حفظ کرده، آدم را حسابی غمگین می کند. تصورش هم برایم وحشتناک است که این زن تمام این سالها همانجا نشسته بوده و مدام یقه ی باز لباسش را مرتب می کرده و هر از گاهی هم با طنازی طره ای مو از توی صورتش به عقب می فرستاده است.
انگار مادرِ استیفلر (با بازی جنیفر کولیج/ Jennifer Coolidge) و خود استیفلر (با بازی شون ویلیام اسکات/ Seann William Scott) در برهه ای از زمان گیر افتاده اند. بقیه ی اعضای گروه که دوران دبیرستان را با هم گذرانده اند و حالا سالهای اولیه ی دهه ی سی سالگی را پشت سر می گذارند، هر کدام به نوعی تغییر کرده اند. آنها تا این حد بالغ شده اند که وقتی سه نفر از پسرها تصمیم می گیرند سه روز زودتر از بقیه در شهر زادگاه خود دور هم جمع شوند و پیش از تجدید دیدار همکلاسی های قدیمی همدیگر را ببینند، اصلاً استیفلر را در جریان تصمیم خود قرار نمی دهند. آنها هنوز هم استیفمایستر (لقب استیفلر در دبیرستان) را دوست دارند اما خیلی خوب یادشان است که او در قرارهای قبلی چقدر برایشان دردسر درست کرده است.
فیلم های «شیرینی آمریکایی/ American Pie» محصول 1999، «شیرینی آمریکایی 2/ American Pie 2» محصول 2001 و «عروسی آمریکایی/ American Wedding» محصول 2003 آنچنان ما را با گروه بازیگران اخت کرده که دیدن این فیلم بیشتر مانند تجدید دیدار ما با دوستان قدیمی مان می ماند. با دیدن این فیلم اطلاعاتمان درباره ی همکلاسی های قدیمی به روز می شود. آز (با بازی کریس کلین/ Chris Klein) کارشناس ورزشی شده است و در یکی از شبکه های تلویزیونی فعالیت می کند. جیم و میشل (با بازی جیسون بیگز/ Jason Biggs و آلیسون هانیگان/ Alyson Hannigan) هنوز زن و شوهر هستند و پسربچه ی کوچکی هم دارند که در زندگی زناشویی به بن بست رسیده ی آنها، نقش مایه ی تسلا و دلگرمی را ایفا می کند. فینچ ( با بازی ادی کی تامس/ Eddie Kaye Thomas) ظاهراً ماجراجویی را پیشه ی خود کرده و هرگاه در کوهستان به سر نبرد، کلوب های شبانه ی خوش آب و رنگ را فتح می کند.
جیم با اینکه از آن آدم های سر به زیر است که دست از پا خطا نمی کنند، اما متوجه می شود نسبت به کارا (با بازی آلی کوربین/ Ali Corbin) اشتیاق شدیدی دارد. کارا دختر همسایه است که وقتی بچه بود جیم هر از گاهی از او پرستاری می کرد و حالا بزرگ شده و هوش و حواس مردها را می برد.
یکی از چهره های آشنای دیگری هم که در این فیلم سر و کله اش پیدا می شود، پدرِ جیم (با بازی یوجین لِوی/ Eugene Levy) است که اگر یادتان باشد علاقه ی شدیدی داشت پسرش را درباره ی مسائل جنسی و زناشویی راهنمایی کند. «تجدید دیدار آمریکایی/ American Reunion» فیلمی ست که به نظر می رسد ساختارش بر اساس اشاره به جزئیات قسمت های پیشین بنا شده است. اما این فیلم با پرداخت جسورانه به مسئله ی ابروهای پهن یوجین لِوی باب تازه ای در این زمینه باز می کند. وقتی یکی از دخترها به او پیشنهاد می دهد ابروهایش را کمی نازک تر کند تا چهره اش تغییر کند، یوجین لِوی ناراحت می شود و حالت تدافعی به خود می گیرد("ابروهام یه جورایی مثل نشونه ی مخصوص من میمونن"). البته دخترک موفق می شود بی اینکه تغییر چندانی در ظاهر ابروها به وجود بیاید، آنقدر از تار موهای ابروی او بچیند که برای پر کردن یک بالش کافی باشد!
جذابیت فیلم «شیرینی آمریکایی/ American Pie» در کم سن و سالی و بی تجربگی شخصیت ها بود. همه ی اتفاقات فیلم اولین تجربه ی شخصیت ها به حساب می آمد و آنها مانند اکثر نوجوان ها فقط در فکر رابطه ی جنسی بودند و کنجکاوی و اشتیاق نسبت به این مسئله فکر و ذکرشان را پر کرده بود. هنگام تماشای «تجدید دیدار آمریکایی/ American Reunion» احساس می کنیم این صحنه ها را قبلاً هم دیده ایم و حالت دژاوو برایمان پیش می آید، با اینحال فیلم باز هم حسابی برایمان خنده دار است.
من که بیشتر دفعاتی که خندیدم به خاطر کارهای استیفلر بود. شون ویلیام اسکات برخلاف شخصیت خود در این فیلم ها موفقیت های زیادی در حرفه ی خود کسب کرده و آنقدر عالی از پس ایفای نقش استیفلر برمی آید که باید گفت این نقش مختص او نوشته شده است. او حتی قادر است چهره اش را کاملاً تغییر دهد. آن چشم های باریک شده، نیش تا بناگوش باز و‌ تمرکز ترسناکش واقعاً با حالت عادی چهره اش متفاوت است. البته او هنوز هم مانند دوران دبیرستان شور و حرارت خود را برای اغواگری و ماجراجویی های عشقی حفظ کرده است. نبوغی که برای خراب کردن جت اسکی های آن دو عوضی توی فیلم به خرج می دهد واقعاً شایسته ی تحسین است!

چیزی که باعث بدنامی فیلم «شیرینی آمریکایی/ American Pie» شده بود، یکی از همان مواد اولیه ای بود که در این نوع شیرینی به کار می رود! این بار به نظر می رسد برای نوشتن گفتگوهای فیلم هم از همان دستور آشپزی استفاده کرده اند. در واقع به نظر می رسد فیلم «تجدید دیدار آمریکایی/ American Reunion» برای کسب موفقیت آنقدر روی تجدید خاطره ی فیلم های قبلی «شیرینی آمریکایی/ American Pie» حساب کرده است که به نظر من امکان دارد برای کسانی که فیلم های قبلی را ندیده باشند کمی احساس غریبگی به همراه داشته باشد. اگر از فیلم های قبلی این مجموعه خوشتان آمده، فکر میکنم باید این فیلم را هم ببینید. در غیر اینصورت، نظری ندارم.

مترجم: الهام بای

http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2390--q-q-.html




دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:17 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره فیلم کمدی "مثل مردها فکر کنید" ساخته تیم استروی

در این فیلم با پنج مرد آشنا می شویم که هر یک به نحوی با زن زندگی خود مشکل دارند اما پس از خواندن کتابی اوضاع تغییر می کند و ..thinkman

 

«استیو هاروی/Steve Harvey» یکی از کمدین های برتر دهه های گذشته بود که در فیلم مستند «سلاطین کمدی/ The Original Kings of Comedy » هم مورد تحسین و تقدیر قرار گرفت.

هاروی در سالهای اخیر با انتشار دو کتاب خودآموز طنزآمیز، دست به کاری عجیب و باورنکردنی زده است. او با تضعیف پایه های قدرت برتر مردانه که قرن هاست زیربنای جامعه ی مردسالارانه ی ما را حفظ کرده اند، راز و رمز ایجاد یک رابطه ی موفقیت با مردها را بر زنان آشکار کرده است. کتاب پرفروش او « مثل مردها فکر کنید، مثل زن ها رفتار کنید » به زنان خسته و دلزده ی جامعه یاد داد که چگونه با همسران ماجراجوی خود رفتار کنند، با ایستادگی در مقابل امواج سهمگین میگساری و عیاشی مردان آنها را به ساحل تعهد، رسیدگی، توجه و علاقه هدایت کنند.
حالا کارگردان فیلم تیم استوری/Tim Story (کارگردان فیلم Fantastic Four) و فیلمنامه نویسان آن کیت مری من Keith Marryman و دیوید ای. نیومن David A. Newman (نویسندگان فیلمنامه ی Friends with Benefits) این کتاب قطور را به یک فیلم کمدی عاشقانه ی شیطنت آمیز تبدیل کرده اند و تمامی بازیگران فیلم هم دورگه های آفریقایی آمریکایی (سیاهپوستان آمریکایی) هستند.

در مقایسه با فیلم مزخرف «آنقدرها هم دوستت ندارد/ He's Just Not That Into You» که آن هم بر اساس یکی از همین کتابهای خود آموز روابط عاشقانه ساخته شده، « مثل مردها فکر کنید / Think Like a Man» بسیار خنده دار تر است و با وجود آنکه طرح اندیشه ای را دنبال نمی کند، سادگی و صمیمیت و رویه ی طنز آن برای مخاطب دلنشین است.
در این فیلم با پنج مرد آشنا می شویم که هر کدام با زن زندگی شان مشکل دارند. سدریک (با بازی کوین هارت/ Kevin Hart) بی صبرانه منتظر به نتیجه رسیدن درخواست طلاق خود است. دومینیک (مایکل ایلی/ Michael Ealy) کسی را می خواهد که جوابگوی نیازهای جنسی عجیب و غریبش باشد. زک (رومانی مالکو/ Romany Malco) تنها به جنبه ی فیزیکی رابطه اهمیت می دهد و مایکل (ترنس جی/Terrence J) هم از آن پسرهایی ست که زیادی به مادرشان وابسته اند و میل و اراده ای از خود ندارند  و در آخر جرمی (جری فرارا/Jerry Ferrara) که هنوز خصوصیات دوره ی نوجوانی خود را حفظ کرده و انگار قصد بزرگ شدن ندارد.
هنگامی که دوست دختر جرمی، کریستن (گابریل یونیون/Gabrielle Union) که مدت ها از وضعیت او در رنج و عذاب است به طور اتفاقی با کتاب استیو هاروی روبرو می شود، و با خواندن آن راهی پیدا می کند تا دوست پسر خوش گذارن خود را به سوی دنیای بزرگسالی هل دهد. یک مرتبه تک تک زن هایی که در زندگی مردان داستان هستند - لورن عاشق پیشه و قدرتمند (تاراجی پی.هنسو/Taraji P. Henson)، کندیس که به تنهایی فرزند خود را بزرگ می کند (رجینا هال/Regina Hall) و میای زیبا و ترشرو (میگان گود/ Meagan Good) - به سراغ کتاب مورد اشاره می روند و توصیه های آن را در روابط خود به کار می بندند. وقتی مردها از ماجرا باخبر می شوند، تصمیم می گیرند مقابله به مثل کنند.

« مثل مردها فکر کنید» فیلم فوق العاده ای نیست. نمیتوان آن را یک اثر هنری دانست و در کنار فیلم های شاخص این ژانر قرار داد. به جای این، یک فیلم معمولی، صمیمی و شلوغ و سرزنده است که با تکیه بر تفاوت های فرهنگی و اجتماعی میان زنان و مردان داستان خود را پیش می برد. مانند اغلب فیلم هایی که برای گروه مخاطبین شهرنشین ساخته شده اند، در این فیلم هم پیچش های داستانی به سبک فیلم های «تایلر پری/Tyler Perry» به چشم می خورد، ترکیب هوشمندانه ای از شور و نشاط و عشق های خوش فرجام که نسبتاً هم با موفقیت همراه است. مخاطب شخصیت ها را باور می کند، علاقه دارد سرگذشت آنها را دنبال کند و ببیند چطور از پس شرایط برمی آیند، و هنگامی که می بیند زندگی روی خوش به آنها نشان می دهد مقداری احساساتی می شود.

نویسندگان فیلمنامه متوجه بوده اند که تنها با تکیه بر بزرگنمایی تفاوت های زنان و مردان در حفظ فضای طنز فیلم موفق نخواهند شد، و حضور کوین هارت هم به همین دلیل است.
کوین هارت کمدین با تجربه ای است که به تنهایی از پس هر گونه شیرین کاری برمی آید و در هر صحنه ای که حضور دارد یک حالت حماقت و گیجی جذاب و دیده نشده جریان دارد که مخاطبان خسته و بی حوصله را هم سرحال می آورد.

با این وجود زن های داستان بیشتر روی پرده می درخشند و نگاه ها را می ربایند. آنها همگی با مشکلی مواجه شده اند که کتاب « مثل مردها فکر کنید » پیش بینی آن را نکرده و چاره ای برای مقابله با آن ارائه نداده است.
در حالیکه داستان از خلال شخصیت های مرد روایت می شود (بخش عمده ی زمان فیلم متعلق به آنهاست)، یونیون، هنسون، هال و گود حس همدلی مخاطب را جلب می کنند. یأس و سرخوردگی آنها، احساسات شخصی شان و امیدهای برباد رفته ی هر کدام برای ما قابل درک است. تا رسیدن به لحظه ای که مردها پی می برند کل ماجرا زیر سر کتاب هاروی است، توجه مخاطب جلب شده و سرنوشت شخصیت ها برایش اهمیت پیدا کرده اند. این موضوع باعث می شود پرده ی سوم فیلم قوی و موفق تر جلوه کند. حتی هنگامی که شاهدیم عناصر از پیش تعبیه شده ی داستان هر کدام در جای مشخص شده ظاهر می شوند و فیلم را به سمتی مشخص سوق می دهند، باز هم با خودمان می گوییم یعنی می شود خوشبختی سراغ این بانوان زیبارو بیاید؟

متأسفانه فیلم از بعضی لحاظ دچار مشکل است. وابستگی شخصیت ترنس.جی به مادرش چیز عادی و مسخره ای ست که بیش ازحد به آن پرداخته شده، از طرف دیگر داستان فرعی جذابی درباره ی گذشته ی شغلی شخصیت مالکو که خواننده ی رپ سطح پایینی در آرزوی رسیدن به موفقیت بوده، به سادگی کنار گذاشته می شود. با اینحال، با حضور کوتاه و غیرمنتظره ی تعدادی از چهره های مشهور ورزشی، فیلم جان تازه ای می گیرد. در دنیای پیچیده ی روابط میان زنان و مردان، هاروی ادعا می کند برای همه ی مشکلات راه حلی دارد. خوشبختانه، به نظر می رسد این فیلم که بر پایه ی نظریات او ساخته شده، بیشتر جنبه ی طنز آمیز آنها را تأیید می کند.

http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2388-man.html





دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:16 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

نقد و بررسی فیلم به این میگن پسر من با بازی آدام سندلر

آدام سندلر در نقش پدری ظاهر می شود که به هر نحو سعی در جلب توجه و راضی کردن پسر خود که از رابطه نا مشروع سندلر در سن 13 سالگی با معلم خود به دنیا آمده است دارد. بهتر است که آدام سندلر/Adam sandler را یک طغیانگر بنامیم. در فیلم های این کمدین همواره استانداردها و رفتارهای اجتماعی دست انداخته می شوند که در بعضی موارد می تواند خوب باشد.myboy

تنها مشکلی که در این طرز تفکر وجود دارد طعم طغیانگری و بی توجهی به اذهان عمومی است که از بعضی جهات بیشتر مواقع حرص را در می آورد.آخرین ساخته Sandler به نام آن پسر من است/That’s my boy تنها ریشه در تنبلی این بازیگر در ساخت فیلم دارد.
بازیگر نقش دانی/ Donny مردی است که سعی در راضی نگه داشتن پسر خود که از پدر بریده است دارد. تاد/Todd ( اندی سمبرگ/Andy Samberg ) پسر Donny از رابطه نامشروع پدرش در سن 13 سالگی با معلم دوره راهنمایی خود به دنیا آمده است. Sandler سعی دارد که این وضعیت تاسف بار را به صورت کمدی نمایش دهد و همچنین به دنبال استفاده از تعدادی چیزهای بامزه قدیمی است مانند : افراد چاق، افراد مسن، مهاجران، ستارگان از رده خارج شده و چیز های دیگر است. این تکنیک اثر خود را از دست داده است. بیشتر این کمدی از رابطه جنسی، برهنگی، مایعات بدن و جمله ی معروف 4 حرفی مشتق شده است. چیز هایی که به آن ها توجه شده است بسیار بیخردانه هستند که گاهی حس می شود متن فیلم توسط یه فرد 13 ساله نوشته شده است.
همچنین نویسنده دیوید کسپ/David Caspe هیچ نشانه ای از توانایی خود در بذله گوی در اینجا به نمایش نمی گذارد. کلمات لکنت باری که Donny درباره عشق به کار می برد به نظر می رسد یک سری سخن بداهه است که در آن احساسات را در یک قالبی بیان می کند که به مانند یک بیماری مقاربتی می باشد که یکی از بسیار نقاط ضعف دیالوگ های این فیلم است. به همان اندازه که سمت و سو ها مورد توجه قرار گرفته اند شین اندرس/Sean Anders به نظر می آید در چرخش دوربین و تنظیمات نور ماهر است. با وجود تلاش های کمی که انجام شده تا بیننده را با جوک هایی در مورد زنای با محارم،رابطه ی جنسی با بچه ها،هرزگی و رابطه جنسی افراد سالخورده سر گرم کند اما فیلم طولانی و کسل کننده است.
در مورد قسمت خودش Sandler به نظر می آید از نقطه اوج دوباره به نقطه اوج خود برای گرفتن جایزه های تمشک طلایی بازگشسته است و به شدت مستعد دریافت جایزه های بدترین بازیگر مرد و بدترین بازیگر زن می باشد.

یکبار دیگر Sandler و در فیلمی دیگر، سندلر اینجا هم در نقش یک دوست وفادار ظاهر می شود.. در این راه افرادی مانند نیک سواردسان/Nick Swardson و پتردانت/Peter Dante در قسمت های کوتاهیی از فیلم ظاهر می شوند. این نقش آفرینی ها، همگی آنچنان ضعیف هستند که عملا توان و حیثیت بازیگران فیلم را به زیر سوال می برند و صدمه ای جبران ناپذیر به آن می زنند.
بازیگران فیلم آن پسر من است کسانی مانند رپری به نام وانیلا آیس/Vanilla Ice، خواننده به نام تونی اورلاندو/ Tony Orlando و موزیک ویدئو سازی به نام کالین کویین/Colin Quinn و بازیگرانی به نام های آلان تیک/Ian Zieringیان زیرینگ/, Alan Thicke و تاد بریجز/Todd Bridges در کنار ویل فورت/Will Forte و ریچل دراچ/Rachel Dratch به عنوان افراد خانواده Sandler به نقش آفرینی می پردازند.

کمپانی تولید کننده Happy Madison مانند آژانس کاریابی است که از افرادی بیکاری که هیچ شغل دیگری ندارند برای استفاده در جلوی دوربین استفاده می کند. یکی از این افراد Vanilla Ice است که نقش خود را بازی می کند و به عنوان یک نقش کاریکاتوری از خودش خوب بازی می کند و بهترین اجرای خود را انجام داده است اگرچه از بازی یک حرفه ای بسیار دور است.

بسیار خوب آیا فیلم واقعا خنده دار است؟ بعضی افراد مانند من از یک یا دو جک بدون معنی و بی مزه قدردانی می کنند. Sandler طرفداران خود را دارد اما جهات بد این فیلم حتی طرفداران صبور آنرا نیز مورد آزمایش قرار می دهد. به عنوان یک بیینده باید گفت که در طول فیلم مطمئنا خواهید خندید اما بعد از آن احساس خوبی در شما ایجاد نخواهد شد.


http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2387-thatsmyboy.html



دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:15 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

اگر دوست دارید بخندید؛ فیلم ةای بیلی وایلدر را تماشا کنید

کتاب سینما - بیلی وایلدر که 22 ژوئن سالروز تولد اوست، یکی از محبوب‌ترین فیلمسازان دنیاست که بعید می‌دانم حتی در میان کسانی که سینما را به طور جدی و شورانگیزی دنبال نمی‌کنند، کسی پیدا شود که تابحال فیلمی از او را ندیده باشد.biliwayder2



شاید افرادی باشند که وایلدر را نشناسند، اما فقط کافی است درباره بعضی از فیلمهای محبوب او حرفی بزنیم تا ببینیم‌‌ همان کسانی که اسم وایلدر هم به گوششان نخورده و حتی شاید اسم فیلم‌هایش را هم به درستی به یاد نیاورند، چطور سر ذوق می‌آیند و از لذتی که از تماشای فیلم‌هایش برده‌اند، حرف می‌زنند.

شاید بتوان مهم‌ترین خصلت سینمای وایلدر را در همین ارتباط گسترده‌اش با طیف‌های مختلف و متنوع تماشاگران دانست که می‌تواند سلیقه‌های متفاوتی را به خود جلب کند و راضی نگه دارد.

مخصوصا وقتی پای بعضی از بهترین کمدی رمانس‌هایش مثل «بعضی‌ها داغش را دوست دارند»، «آپارتمان»، «ایرما خوشگله»، «سابرینا»، «عشق در بعد از ظهر» و «آوانتی» وسط می‌آید. آن وقت‌‌ همان تماشاگر غیرحرفه‌ای هم مثل کسانی که عمرشان را به پای سینما گذاشته‌اند، کلی خاطره و نقل قول و صحنه ماندگار از آن‌ها در ذهن دارند.

درواقع وایلدر به طرز حیرت انگیزی می‌تواند تماشاگران خسته و بی‌حوصله‌ای را که با سینما میانه‌ای ندارند، سرحال بیاورد و اوقات خوشی را برایشان بسازد. به طوری که اگر یک تماشاگر معمولی خیلی اتفاقی یکی از این کمدی رمانس‌هایش را ببیند، هرگز نیمه کاره آن را‌‌ رها نمی‌کند و از دیدن آن منصرف نمی‌شود و آنقدر او را جذب می‌کند که حتی میل و شوق به تماشای فیلم‌های دیگرش را نیز در او دامن می‌زند.

biliwayder
بیلی وایلدر و جک لمون در پشت صحنه فیلم «آپارتمان»

کمرون کرو در آن گفت‌وگوی معروفش با وایلدر می‌گوید «شما با فیلم‌هایی که ساخته‌اید، ضیافت عظیمی را برای دیگران برپا کرده‌اید». این یکی از بهترین تعبیرهایی است که می‌توان درباره آثار وایلدر به کار برد. واقعا تماشای هر یک از این کمدی رمانس‌هایش به یک مهمانی صمیمی و خودمانی می‌ماند که همه جور آدمی می‌تواند در آن شرکت کند، بدون اینکه معذب شود، به او سخت بگذرد و حوصله‌اش سر برود. بلکه آن‌قدر در تک تک لحظاتش خوش می‌گذرد که هیچ کس دلش نمی‌خواهد تمام شود و اگر دوباره برای چنین میهمانی دعوتی صورت بگیرد، فکر نمی‌کنم کسی آن را رد کند.

شاید علت اصلی چنین توفیق بی‌نظیری این است که وایلدر برای تماشاگران عادی فیلم می‌ساخت، همین مردم برآمده از طبقه متوسط که در رستوران و مترو می‌بینیم. به قول خودش دنبال این نبود که آثار بسیار عمیق هنری بسازد یا نمایشنامه‌ای مثل «در انتظار گودو» خلق کند، هرچند بسیاری از فیلم‌هایش چیزی از این آثار عمیق هنری کم ندارند، اما برایش مهم بود که با مخاطبان بیشتری ارتباط برقرار کند و آن‌ها را غرق لذت کند و اگر توانست سطح سلیقه‌شان را نیز کمی بالا ببرد و آن را ارتقا ببخشد.

خودش در‌‌ همان مصاحبه با کرو می‌گوید «از اینکه به بر و بچه‌هایی برمی خورم که مرا می‌شناسند و درباره‌ام شنیده‌اند و تصور می‌کنند هر بار که دهانم را باز می‌کنم، مروارید از آن بیرون می‌ریزد، متنفرم، اما لحظه‌هایی هست که افراد جلو می‌آیند و می‌گویند آقای وایلدر! دلم می‌خواهد دستتان را بفشارم و یا شما یک هفته یا یک ماه تمام به من لذت دادید و یا داشتم فیلم‌های شما را می‌دیدم و خیلی خوش گذشت... خیلی خوب است که این چیز‌ها را بشنوی و همین باعث می‌شود که صبح دلت بخواهد از جایت بلند شوی.» به همین دلیل بار‌ها اظهار کرده بود که نشستن در میان تماشاگران و شنیدن صدای خنده آنان، بهترین پاداش برایش است.

پس بیش از هر چیزی بلد بود که چطور با قصه‌های گرم و سرزنده و شیرین و بانمکش دیگران را سرگرم کند و تماشای فیلم را برایشان به تجربه‌ای دلپذیر و لذتبخش بدل سازد. بخاطر همین غالبا سراغ موضوعاتی کوچک، ساده و حتی گاهی پیش پا افتاده می‌رفت و آن را با بیانی راحت و روان و آسان تعریف می‌کرد. تا جایی که اندرو ساریس در توضیح اینکه چرا درباره قدر و منزلت وایلدر اشتباه کرده، می‌گوید «شاید یکی از دلایل بی‌اعتمادی‌ام به وایلدر این بود که اصلا نیازی نمی‌دیدم به ذهنم فشار بیاورم تا از فیلم‌هایش لذت ببرم».

اما‌‌ همان فیلم‌های به ظاهر ساده و سرگرم‌کننده، از پشتوانه یک جهان بینی عمیق و پیچیده برخوردار بود که مهم‌ترین مسائل و دغدغه‌های بشری را در دل ماجراهای بامزه و رمانتیک خود می‌گنجاند، بدون اینکه ادعای بزرگی داشته باشد و بخواهد مخاطبش را دست کم بگیرد و او را مرعوب اهداف و پیام‌های تحمیلی خود کند.

درواقع راز محبوبیت ماندگار وایلدر در میان مخاطبان خاص و عادی به طور همزمان در این است که او توانست مسائل کوچک و معمولی زندگی را با استفاده از فرمول‌های روایی کهنه و هزار بار استفاده شده به داستان‌هایی پر از هوش، شعور، ظرافت، ابداع، طنز، جسارت و ایجاز تبدیل کند و نگاه تلخ و بدبینانه و گزنده‌اش به هستی، انسان و روابط بشری را پشت آن ظاهر احساساتی و شوخ و امیدوار داستان‌هایش پنهان کند.

ساز و کار وایلدر در کمدی رمانس‌هایش شبیه این است که داروی تلخی را با روکش شیرین و خوشمزه‌ای از کیک شکلاتی به خورد مخاطب بدقلق و سختگیر خود می‌دهد و آنقدر حواسش را به رنگ و بوی اشتهابرانگیزش پرت می‌کند که موقع خوردن متوجه آن تلخی که زیر زبانش مزه مزه می‌کند، نشود و آنچه در ‌‌نهایت از طعم فیلم در یادش می‌ماند،‌‌ همان تجربه خوش و شیرین و بانمک باشد.

پس اگر کسی را دوست دارید و دلتان می‌خواهد او را به سینما علاقه‌مند کنید و اوقات مشترک شیرین و خوشی را با تماشای فیلم در کنارش داشته باشید، پیشنهاد می‌کنم با یکی از کمدی رمانس‌های بیلی وایلدر کبیر به سراغش بروید و یا اگر از آن افرادی هستید که عصرهای دلگیر روزهای تعطیل حوصله هیچ کاری را ندارید، حتما چند تا فیلم از وایلدر را در خانه‌تان نگه دارید...
------------------

http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2383-biliwayder.html




دنبالک ها: کتاب سینما 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-10:05 ب.ظ

نویسنده :سینا سپنتا

درباره فیلم کمدی نامزدی پنج ساله به کارگردانی نیکولاس استولر

یک زوج جوان و عاشق پیشه، به دنبال فراهم آوردن مقدمات یک ازدواج بی نظیر برای خود هستند. 
اما یک پیشنهاد شغلی وسوسه انگیزی به یکی از این دو می شود و تصمیم می گیرند به شهر دیگری مهاجرت کنند. اما اوضاع آن طور که فکر می کردند پیش نمی رود.

marshal

 
گروه سازنده ی فیلم «نامزدی پنج ساله/The Five Year Engagement»، همان افرادی هستند که فیلم «فراموش کردن سارا مارشال/Forgetting Sarah Marshall» را تولید کردند: جاد آپاتو/ Judd Apatowتهیه کننده گی فیلم را بر عهده دارد و نیکولاس استالر/ Nicholas Stoller کارگردان اثر، با مشارکت جیسون سیگل/ Jason Segel (بازیگر نقش اول فیلم) فیلمنامه را به نگارش در آورده اند. با این وجود، حال و هوای فیلم حاضر بیش از آنکه به کمدی شیطنت آمیز «فراموش کردن سارا مارشال» محصول 2008 شبیه باشد، فیلم «Blue Valentine» محصول 2010 را تداعی می کند. پخش کنندگان فیلم «نامزدی پنج ساله» رویه ای فریبنده در پیش گرفته اند تا آن را به عنوان یک فیلم کمدی در رده ی فیلم «ساقدوش ها/Bridesmaids » عرضه کنند. اما در حقیقت این فیلم روایت ناخوشایندی ست از مشکلات انسان ها در برقراری تعادل میان موقعیت شغلی و روابط شخصی خود و رویدادهای ناگواری که در صورت بر هم خوردن این تعادل پیش خواهند آمد. این فیلم نیمه ی خالی و شرایط بغرنج کمدی های عاشقانه را تصویر می کند،‌ یعنی اتفاقاتی که معمولاً با شروع تیتراژ پایانی فیلم ها از نظر مخاطب پنهان می ماند.
 مسلم است که این رویه ی پرداخت و نکات مهم و تأثیرگزاری که در فیلم مطرح می شوند، به خودی خود از ارزش و اهمیت بالایی برخوردارند. مشکل اینجاست که با وجود طرح جدی و مهم داستان، سازندگان فیلم تلاش های نافرجامی در راستای ایجاد فضایی خنده دار به خرج داده اند. بعضی از لحظات طنز فیلم مخاطب را به خنده می اندازند و بعضی دیگر خیر، اما در کل احساس می کنیم گنجاندن این صحنه ها در بستر چنین داستانی کاری اشتباه و نابجا بوده است. به نظر می رسد سازندگان فیلم با تصور اینکه ممکن است داستان اصلی بیش از حد احساسی و غم انگیز باشد، این مایه های طنز را به آن وصله پینه کرده اند. از این نظر شباهت زیادی میان فیلم ناموفق «آدم های بامزه/Funny People» (به کارگردانی آپاتو و با بازی آدام سندلر) و «نامزدی پنج ساله» دیده می شود. آنجا هم ترکیب و تلفیق دو ژانر کمدی و درام موفقیت آمیز نبود. علاوه بر این صحنه های زائد زیادی در فیلم وجود دارند که بهتر بود موقع تدوین از آن حذف می شدند. مدت زمان «نامزدی پنج ساله» بیش از حد زیاد است و جا داشت حداقل 20 دقیقه ی آن حذف شود. در انتهای فیلم مخاطب احساس می کند این نامزدی، خیلی بیشتر از پنج سال طول کشیده است!
فیلم با صحنه ی خواستگاری آغاز می شود. یک سال از آغاز رابطه ی سر آشپز تام (با بازی جیسون سیگل) و روانشناسی به نام وایولت (با بازی امیلی بلانت/Emily Blunt) می گذرد که تام تصمیم می گیرد پیشنهاد ازدواج را مطرح کند. پس از آن مدتی شادی و هیجان میهمان زندگی آنهاست. وضعیت تام در محل کار خود رو به بهبود است و همین روزهاست که ترفیع بگیرد. وایولت هم با شوق و ذوق تمام در پی فراهم آوردن مقدمات یک مراسم عروسی بی نظیر است و در عین حال منتظر است تا نتیجه ی درخواستی که برای استخدام به عنوان استاد دانشگاه فرستاده، اعلام شود. در همین اثناء دوست صمیمی تام، الکس (با بازی کریس پرت/Chris Pratt) و وخواهر وایولت، سوزی (آلیسون بری/Alison Brie) وارد یک رابطه ی عاشقانه ی پرشور می شوند که با باردار شدن سوزی، به ازدواجی زود هنگام می انجامد.
 همین موقع است که شغلی رؤیایی به وایولت پیشنهاد می شود، تنها مشکل اینجاست که برای پذیرفتن این کار باید از منطقه ی خلیج سن فرانسیسکو راهی میشیگان شود. تام برای جلب رضایت وایولت تصمیم می گیرد از ترفیع شغلی اش صرفنظر کند و همراه او راهی میشیگان شود. در حالیکه وایولت در شهر جدید خوشحال و راضی و در حال شکوفایی ست، تام وضعیتی عکس او دارد. تام نمی تواند به راحتی کار مناسبی پیدا کند و با گذشت زمان، شور و اشتیاق اولیه ی خود را از دست می دهد. هر چه بیشتر این نامزدی طول بکشد، احتمال آنکه به جدا شدن این دو بی انجامد بیشتر می شود.
 «نامزدی پنج ساله» در انتقال حس و حال موقعیت شخصیت های داستان موفق عمل می کند. فیلم می خواهد نشان بدهد وقتی یکی از طرفین بیش از دیگری خواسته ها و آرزوهای خود را برای حفظ رابطه قربانی می کند، چه سرنوشتی می تواند در انتظار آنها باشد. در یکی از صحنه های فیلم تام ابراز می کند که ترجیح می دهد کسی باشد که "متنفر می شود"، نه آن کسی که "مورد تنفر قرار می گیرد"، و در پایان بابت این حرف خود افسوس می خورد.
 مقایسه ی این فیلم با فیلم «Blue Valentine» آنقدر که در نگاه اول به نظر می رسد، بی معنی و مضحک نیست. هر دو فیلم نشان می دهند که چطور رابطه هایی که ظاهراً هیچ چیز نمی تواند آنها را به هم بزند، تحت فشار مسائل زندگی روزمره از هم می پاشند. قطعاً «Blue Valentine» بی رحمانه تر و غم انگیز تر به این موضوع می پردازد تا جایی که تماشای آن تجربه ی دردناکی ست، اما «نامزدی پنج ساله» هم آنقدر تلخی دارد که به هیچ وجه نمیتوان تماشای آن را به عنوان دو ساعت تفریح و خوش گذرانی در نظر گرفت. لحظاتی در این فیلم هستند که شرایط آنقدر ناگوار و وخیم می شود که آدم دوست ندارد تماشای آن را ادامه دهد. حتی صحنه های طنز آمیزی که گهگداری در فیلم گنجانده شده اند هم نمی توانند از شدت گزندگی واقعیت های روایت شده بکاهند و شاید در برخی موارد تأثیر عکس داشته باشند.
 جیسون سیگل و امیلی بلانت در کنار هم زوج مناسبی را تشکیل می دهند. نوعی کشش و جاذبه ی طبیعی و غیرتصنعی میان آنها وجود دارد. شخصیت های آنها را باور می کنیم و به مشکلاتشان اهمیت می دهیم. البته از آن جایی که این فیلم سومین تجربه ی آنها به عنوان زوج سینمایی ست (بعد از فیلم لذت بخش «موپت ها/The Muppets» و فیلم نه چندان لذت بخش «سفرهای گالیور/Gulliver's Travels» که استالر در نگارش فیلمنامه ی هر دو مشارکت داشت) شاید طبیعی باشد که چنین احساسی نسبت به آنها داشته باشیم.
 ریس ایفانز/ Rhys Ifansو آلیسون بری که به ترتیب در نقش رئیس وایولت در دانشگاه و خواهر او ظاهر شده اند، نقش آفرینی تأثیرگذاری ارائه می دهند. ظاهر ایفانز مقداری حالت طنز دارد و آلیسون بری هم انگار ادای یکی از شخصیت های مجموعه ی «موپت ها» را درمی آورد. بهتر است پیشاپیش هشدار بدهم که غافلگیر نشوید. این فیلم از آن فیلم های بی خاصیت نیست که مناسب قرارهای عاشقانه باشد. طنز گاه و بیگاه آن تنها رویه ای ست تا کمی از تلخی زهرِ بدبینی بی رحمانه ی فیلم کاسته شود. عادلانه نیست «نامزدی پنج ساله» را فیلمی مطلقاً افسرده کننده بدانیم، اما مشخص است هیچ کس این فیلم را یک "کمدی عاشقانه و روحیه بخش مناسب فصل بهار" نخواهد دانست. اغلب گفته می شود در فیلم های آپاتو، لایه ای از نشاط و طنز شیطنت آمیز و بی ادبانه گرداگرد هسته ی اصلی دلپذیر و مطبوع ماجرا را گرفته اند. در این فیلم هم مقداری از آن دلپذیری وجود دارد، اما تلخی های داستان از تأثیر آن کاسته است و صحنه های طنز فیلم هم نسبت به کارهای پیشین آپاتو، کمتر خنده دار به نظر می رسند.
 

http://cinemabook.ir/index.php/ganre/comedy/2166-filme.html


دنبالک ها: کتاب سینما